<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>سیاه مشق های یک معده فراری!</title>
<link>http://siyamashgh.blogfa.com/</link>
<description>Nomore , cause and effects rules here</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 27 Jul 2009 05:36:53 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>لیبل!</title>
<link>http://siyamashgh.blogfa.com/post-31.aspx</link>
<description>&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;&quot;پس برچسب دکمه ها رو چیکار کنیم ؟ &quot; این اولین سوالی بود که وقتی بابام بهم گفت  مسئله ی خروج از کشورت حل شده و باید تا آخر امشب که ویزای تحصیلیت تموم نشده خارج بشی به ذهنم رسید.  اون وقت ها نمیدونستم به برچسب فارسی دکمه های کیبورد میگن لٍیبل ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;درست یادم نمیاد رفته بودم از خیابون انقلاب کتاب بخرم یا کتاب بفروشم یا فقط برای ارضاء حس دانشجو بودن جلو در پنجاه تومنی قدم میزدم که یک کارت پخش کن یه کارت تبلیغ از یه دانشگاه خارجی رو چپوند تو دستم ... کارت به شکل نقشه ی جزیره ی انگلیس ،با پس زمینه ی پرجم بریتانیای کبیر بود و روش عکس چند تا دانشجوی دختر و پسر انداخته بودند که کلاه فارق التحصیلی شون رو هوا انداخته بودند و همه با هم داشتند می خندیدند. پشت کارت هم عکس یه دختر و پسر بود که با هم مشغول کار تو یه آزمایشگاه بودند همین طور که به لوله آزمایش نگاه میکردند میخندیدند. وسط کارت هم با خط درشت نوشته شده بود  &quot;به جمع ما در دانشگاه مرکزی لندن بپیوندید!&quot; از همون روز بود که به صرافت خارج رفتن افتادم ... اون روز کل راه رو تا خونه لُکه دویدم . تو راه یه بار کلاهم رو هوا انداختم ، ولی کمتر از اونی که فکر میکردم بالا رفت. وقتی رسیدم خونه، کارت رو زیر شیشه ی میز اتاقم گذاشتم. دانشگاه امپریال لندن به نظر جای خوبی برای اقامت دو ساله مییومد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از فردای اون روز ، صبح و شب ، به فکر خارج رفتن و انگلیسی یاد گرفتن بودم ... حتی تو توالت هم با خودم انگلیسی فکر میکردم و وقت هایی هم که لازم بود رو لهجه ام کار کنم سیفون و میکشیدم و حرف میزدم ... ولی زبان، برا من ، مثل یخ تو لیوان نوشابه ، سر میز شام یه مهمونی رسمی شده بود . مثل مهمونی خونه رییس بابام . البته مهمونی اونقدر ها هم رسمی نبود ولی روبروم دختر رییس بابام نشسته بود که بدم نمیومد با مبادی آداب بودن نظرشو جلب کنم. هر چند خودم از این سوسول بازی ها خوشم نمی اومد ولی به قول پدر بزرگ خدا بیامرزم &quot; کسی از مودب بودن ضرر ندیده &quot; البته مطمئنا منظور پدر بزرگم ، مرتب بودن و با نزاکت بودن و اول سلام کردن و اینا بوده نه جلب نظر یه دختر غریبه...  خلاصه آخرهای غذا بود که نوشابه ام تموم شده بود و روم نمی شد دوباره بگم پارچ رو بهم بدن و نوشابه برا خودم بریزم . برا همین هم تصمیم گرفتم یخ های نوشابه تو لیوانمو بجوم تا تشنگیم رفع شه ... ولی همین دو تیکه یخ کوچیک که تا دو دقیقه ی پیش مزاحم نوشابه خوردنم بودن و هی جلو دهنم می اومدند ، این بار مرتب در منتها الیه لیوان قرار میگرفتند و هر چی هم لیوان رو می چرخوندم بازم در دورترین نقطه ی لیوان ، نسبت به لب هام وا می ایستادند. البته بگذریم از اینکه دختره متوجه داستان شد و بهم یه خنده محو کرد که همونجا به تلاپ تلوپ قلبم یه تلیپ اضافه آورد وتا چند ماه روش موند . ولی اصل مطلب این بود که زبان انگلیسی برام مثل همون یخ ها شده بود که حالا که بهش نیاز دارم گرفتنش سخت شده بود... یه اتفاق مهم دیگه هم که تو اون مهمونی سر میز شام افتاد این بود که از اون شب تصمیم گرفتم دیگه ته دیگ  نخورم. آخه مادر دختره که بهم ته دیگ تعارف کرد  گفت &quot; قدیمیا میگن هر کی ته دیگ نخوره شب عروسیش بارون نمی یاد ... تو که نمی خوای شب عروسیت خشکسالی بشه ؟&quot; ولی من دوست نداشتم جایی ازدواج کنم که هر شب بارون میاد. برا همین هم تعارفش رو رد کردم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;البته غیر از زبان دو تا مسئله ی دیگه هم بود که از همون روز اول ذهنم رو به خودش مشغول کرده بود ...اولیش لیبل کیبورد کامپیوتر بود. هر وقت که به وسایلی که باید برای خارج رفتن جمع کنم فکر میکردم اول لیبل مییومد تو ذهنم ...همیشه از این میترسیدم که برم خارج و یادم بره با خودم لیبل ببرم و دیگه نتونم فارسی تایپ کنم و داستان بنویسم. مسئله ی دوم که ذهنمو مشغول میکرد اسکی بود. البته نه خود اسکی قوانین اسکی مارپیچ بلند... آخه هر بار که به سختی زبان خوندن فکر میکردم یاد مثال اون دوتا تیکه یخ و مهمونی اون شب میافتادم و ناخودآگاه چهره دختره می اومد تو ذهنم... ولی اون دختره رییس بابام بود و من پسر مرئوس باباش! یه جورایی خیلی بهم نزدیک بودیم ولی میترسیدم دست دراز کنم و بگیرمش یا حداقل بهش نزدیک بشم... شده بودم مثل اسکی بازهای مارپیچ بلند  که تو اخبار ورزشی نشون میدن که گاهی دستشون رو به پرچم های مسیر میزنن و پرچم تلو تلو میخوره و گاهی نمی زنن. اون روزها نمی دونستم تو قوانین اسکی، دست به پرچم خطا ست یا الزامی یه. اون روزها حتی فکرشم نمی کردم یه روز جزو تیم  اسکی دانشگاهم بشم... خلاصه  نمیدونستم دست زدن و نزدیک شدن به پرچم زندگیم الزامی یه یا خطاست! بدیش این بود که هیچ حد وسطی نداشت. یا واجب بود یا قدغن!  این شد که با خودم قرار گذاشتم مقررات اسکی رو بخونم و هر طور اسکی باز ها با پرچم رفتار میکنن منم با دختره ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه زندگی ما هم چند ماهی رو همین روال گذشت و هر روز دغدغه ی لیبل و کتاب قوانین اسکی رو داشتم و زبان میخوندم  و گاهی به آینده نگاه میکردم و تصویرهایی میکشیدم . تصویری از مردی با ریش پروفسوری و رشدی بیشتر از حد معمول تو سن بیست وچهار سالگی و تخصص گرفته تو رشته اش که بعد دو سال بامدرک دکترا و کلی داستان کوتاه که تو زمان دانشجوییش به فارسی تایپ کرده  به کشورش بر میگرده که  هم اولین کتاب مجموعه داستانش رو چاپ کنه  هم با دختر رویاهاش تشکیل خانواده بده ... اون روز ها نمی دونستم زندگی یه ماشین ئه که دنده عقب گذاشته و عقبکی جلو میره و ما فقط رو صندلی عقب نشستیم  راننده ش کس دیگه ای ئه و برگشته عقب و نگاه میکنه و داره دنده عقب میرونه و ما هم هر وقت میخوایم آینده نگری کنیم مثل احمق ها بر میگردیم از شیشه عقب نگاه میکنیم و نمیدونیم دیدن یا ندیدن ما هیچ اثری نداره و راننده ست که ماشین رو کنترل میکنه... فقط میدونستم خارج رفتنم مثل کرال سینه ست! ... یعنی تا حالا تو خونه مامان بابام داشتم تاتی تاتی میکردم و خوش خوشان کرال پشت میرفتم و و از وقتی برم خارج باید گازشو بگیرم و کرال سینه برم و مثل هر بار که وسط راه تو استخر از کرال پشت میچرخم و  کرال سینه شروع میکنم ، خواه ناخواه یه قطره آب میره تو دماغم و اذیتم میکنه تا اینکه وسط شنا عطسه کنم و قطره آب رو بندازم بیرون یا اینکه قطره تو دماغم بالا بره و دیگه بیخیال نفس کشیدن با دماغ بشم ... البته نا گفته نمونه تو این مدت چند بارم دنبال مغازه لیبل فروشی و کتاب قوانین اسکی گشتم که هیچ کدوم رو پیدا نکردم. ولی هم چنان به عادت های قدیمیم مثل ته دیگ نخوردن و به کارت تبلیغ دانشگاه لندن زیر شیشه میزم نگاه کردن پایبند بودم . تو همین مدت به دانشگاه امپریال درخواست فرستادم و با نامه ای که اونا برام فرستادند ویزا  گرفتم . &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;***&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تا اینکه یه روز بابام اومد خونه و گفت با پارتی مشکل سربازیتو  حل کردم و  باید تا آخر امشب که ویزام باطل میشه از کشور خارج شم ... گفتم حالا لیبل رو چیکار کنیم ؟ گفت هر چی کم و کسر داشتی اونجا میخری . گفتم شما نمیدونید تو اسکی مارپیچ ، اسکی باز باید به پرچم ها دست بزنه یا نه ؟ گفت اگه به پرچم نزدیک نشه و دست نزنه هیچ امتیازی نمیگیره ! خیره خیره نگاهش کردم . گفتم نمیشه رفتنم رو یه کم عقب بندازیم تا از آشنا ها و خانواده ی رییس تون خداحافظی کنم ؟  ... نه رو وقتی گفت که تو فرودگاه بودیم و عوارض خروج از کشورم هم پرداخت کرده بود ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینطوری شد که الان اینجام ... تو آزمایشگاه دانشگاه امپریال لندن  با یه پسر دیگه وایستادم و داریم با جدیت آزمایش میکنم. تقریبا چند سالی از اومدنم میگذره ولی هنوز یه داستان هم ننوشتم . آخه هیچ مغازه ای اینجا لیبل فارسی برا کیبورد نمی فروشه . اون روز ها هیچ وقت به این فکر نکرده بودم که اگه حروف فارسی کیبورد رو یاد بگیرم و حفظ بشم دیگه هیچ وقت یادم نمیره و به لیبل هم احتیاجی ندارم !! هیچ کس هم بهم اینو نگفت ... راستی چند وقتی میشه که اگه غذا ته دیگ دار باشه ته دیگش هم  میخورم . چون مطمئنا عروسی من تو شهری خواهد بود که هر شبش بارون میباره! .. .      .                                .&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 27 Jul 2009 05:36:53 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=siyamashgh&amp;postid=31</comments>
<dc:creator>siyamashgh</dc:creator>
<guid>http://siyamashgh.blogfa.com/post-31.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ناداوری</title>
<link>http://siyamashgh.blogfa.com/post-43.aspx</link>
<description>&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 36pt; FONT-FAMILY: IranNastaliq; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 36pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: IranNastaliq; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 36pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: IranNastaliq; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;  
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;FONT size=6&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 18pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: IranNastaliq; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;قدیم ها دوست&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;می داشتم،&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;   &lt;/SPAN&gt;ضمیر من در جملا تت، مقام اول بگیرد.&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 18pt; LINE-HEIGHT: 150%; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;FONT size=6&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 18pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: IranNastaliq; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;این&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;رویا هیچ وقت به واقعیت گره نخورد...&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 18pt; LINE-HEIGHT: 150%; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;  &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;FONT size=6&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 18pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: IranNastaliq; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;اما مقام دومی ضمایر م هم طولی نکشید،&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 18pt; LINE-HEIGHT: 150%; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt; &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;FONT size=6&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 18pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: IranNastaliq; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;از اولین باری که به تو سلام کردم و گفتی &quot;سلام شما؟&quot;&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;تا آخرین بار که گفتی &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 18pt; LINE-HEIGHT: 150%; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;FONT size=6&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 18pt; LINE-HEIGHT: 150%; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 18pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: IranNastaliq; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&quot;برای همیشه خدا نگه دارت&quot;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 18pt; LINE-HEIGHT: 150%; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;FONT size=6&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 18pt; LINE-HEIGHT: 150%; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 18pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: IranNastaliq; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;حالا با ید به برنز قناعت کنم ... وقتی&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;   &lt;/SPAN&gt;&quot;شما &quot; ات جای هر کس و ناکسی تو &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;FONT size=6&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 18pt; LINE-HEIGHT: 150%; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 18pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: IranNastaliq; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;جملاتت میشیند .&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 18pt; LINE-HEIGHT: 150%; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;FONT size=6&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 18pt; LINE-HEIGHT: 150%; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 18pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: IranNastaliq; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;-.-.-&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;FONT size=6&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 18pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: IranNastaliq; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;پسر نمیدانست که تنها&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;مقامی که از این رویارویی ، آورده بود جام اخلاق بود و&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 18pt; LINE-HEIGHT: 150%; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;FONT size=6&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 18pt; LINE-HEIGHT: 150%; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;  &lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 18pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: IranNastaliq; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;حتی یکبار هم گردن آویز برنز، آویز گردنش نشده...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;/SPAN&gt;</description>
<pubDate>Tue, 02 Dec 2008 12:06:53 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=siyamashgh&amp;postid=43</comments>
<dc:creator>siyamashgh</dc:creator>
<guid>http://siyamashgh.blogfa.com/post-43.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://siyamashgh.blogfa.com/post-42.aspx</link>
<description>نه آقای سجاد محبی عزیز... شما اشتباه نمیکنید ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;درست آمدی ... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=7&gt;&lt;FONT size=4&gt;به مزرعه کاشت انواع قارچ های پوستی خوش آمدی...  اینجانباید با خودت ذره بین نیاری...&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=7&gt;&lt;FONT size=4&gt; هر چیز کوچک و به ظاهر زیبای اینجا جرثومه ی کثافتی است که اگه بزرگ ببینیش حالت به هم میخوره &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=7&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/11.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 290px; HEIGHT: 216px&quot; height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/11.gif&quot; width=18&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 27 Sep 2008 17:19:53 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=siyamashgh&amp;postid=42</comments>
<dc:creator>siyamashgh</dc:creator>
<guid>http://siyamashgh.blogfa.com/post-42.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کامنتی برای پست &quot;روبه روی دست هایش زانو می زند...دلم.&quot;وبلاگ مدیر</title>
<link>http://siyamashgh.blogfa.com/post-41.aspx</link>
<description>{ پسری روزی قلم به دست گرفت و نوشت :&quot;هر انسانی حرف هایی دارد برای گفتن و حرف هایی برای نگفتن... ارزش هر انسان به اندازه ی حرف هایی ست که برای نگفتن دارد&quot; چند روز بعد از چاپ کتابش مقداری از حق الزحمه تایپیست کتابش را به عنوان جریمه کم کرد ... تایپیست کلمه ی ما قبل آخر را با یک &quot;نون&quot; اضافی تایپ کرده بود و نون خود را برید! بعد ها آن مرد را شریعتی نامیدند. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از آن اتفاق سالها میگذرد...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۱.پسر  دیگری امروز قلم به دست گرفت ... حرف هایی داشت که هیچ وقت فکر نمی کرد بتواند بزند ...درست فکر میکرد ، امروز آخرین روز زندگی پیرمرد، که روزی پسرکی بوده ، است . . . و هرگز حرف هایش را به کسی نزد!  &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۲.پسر دیگری قلم بی جوهری به دست گرفت... او حرف زیادی برای گفتن نداشت ، چه برسد به حرف هایی برای نگفتن...پس تا زمانی که ازش سوال نکردند حرفی نزد...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۳.پسر دیگری قلم به دست گرفت و شروع کرد به حرف زدن ... قبل از اینکه تصمیم بگیرد این حرف هایش را در کدام کتگوری &quot;حرف هایی برای زدن یا نزدن&quot; قرار دهد به او گفتند: اوه  ه ه! حرف های زیادی برای نگفتن داری... و او فقط سکوت کرد و از این وضعیت خسته شده بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۴.پسر دیگری قلم به دست گرفت... قبل از اینکه به حرفهای برای گفتن و نگفتن فرصت فکر کردن داشته باشد به قلم چی رفت و برای کنکور تست زد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;روزی پسر دسته ی دوم که قلم بی جوهرش را پشت گوشش گذاشته بود، از من پرسید  متعلق به کدام دسته هستم ... من که از حرف زدن او تعجب کرده بودم سعی  کردم از او مخفی کنم که یه دسته سومی هستم برای همین در لفافه به او گفتم کنکور دارم و وقت جواب دادن به تو را ندارم ...امروز چند سال میگذرد و من فرطوط شده ام... حس میکنم امروز آخرین روز زندگی من است و من  به هیچ کس حرفم  را و  جواب آن سوال را ندادم ... چون کسی از من سوال نکرد!  }&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پیرمرد چند لحظه بعد از تعریف کردن این داستان در اثر ایست قلبی تمام کرد و نقش زمین شد، و خودکاری که پشت گوشش بود رها شد و با صدایی بین صدای شکستن شیشه و ساییده شدن پلاستیک روی سنگ به زمین خورد... پشت گوش پیر مرد جوهری شده بود!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=7&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 27 Sep 2008 16:03:53 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=siyamashgh&amp;postid=41</comments>
<dc:creator>siyamashgh</dc:creator>
<guid>http://siyamashgh.blogfa.com/post-41.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بی پرده!</title>
<link>http://siyamashgh.blogfa.com/post-40.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;حس سرباز آلمانی رو دارم که خبر پایان جنگ  جهانی دوم هنوز بهش نرسیده و مشغول کشیک دادن جلوی در انبار مهمات نازی ها ، تو خاک لهستان ئه... مطمئنا روزی که سرباز بفهمه جنگ تموم شده، باز هم سنگر رو رها نمیکنه، و این دقیقا کاریه که من تواین وبلاگ انجام خواهم داد...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تصمیم دارم  از امروز داستان دنباله داری بنویسم  از شخصیت هایی که روی کیبورد متولد میشوند و سزارین هر دوجین از آنها کمتر از چهارده ثانیه طول میکشد. .. اینجا هر چی به دهنم بیاد تایپ میکنم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=7&gt;هفت پرده&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پرده اول : &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;سلمانی&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;یا&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&quot; من و تو... تنها ... با شیطان میشویم سه تا! &quot;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دوران دبیرستان دوستی داشتم که همیشه مشغول قمار و شرط بندی بود. تو دبیرستان هم خیلی دور و بر دختر ها می پلکید. اکثرا سر ورق بازی مست بود، فکر میکرد توی محله از همه با هوش تر است ... حالا تو زندان ایالتی اسمارت حبسه... و نه ماه دیگه بر اثر مسمومیت جنازه اش در حمام زندان پیدا خواهد شد...  اسمش سانی بود . اون هیچ وقت تو زندگیم نقش مهمی نداشت ؛ فقط گاهی از روی ترحم به تنها بودنش یا یه  جور حس انسان دوستانه باهاش وقت تلف میکردم. گاهی هم دوتایی تو پارک هنگ اوت لبی تر میکردیم و به هر چرندی تا نصفه شب میخندیدیم. اون روز ها هنوز موهام نریخته بود... بعد از دوره ی دبیرستان ، من برای تحصیل در رشته  پزشکی به ایالت کنتاکی اومدم و دیگه سانی رو ندیدم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ماه قبل  برای ملاقات به زندان اسمارت رفته بودم. پشت به پنجره، پشت یه میز چوبی منتظر نشسته  بودم که وارد اتاق ملاقات شد. لباس راهراه سفید با خط های سیاهی پوشیده بود که بر خلاف معمول لباس های زندان، خط های سیاه موازی روی سینه اش به هم رسیده بودند و هم را قطع میکردند... قبل از اینکه خوب تو بغل ام جاگیر شود یا فرصت بدهد من عبارت های تکراری و بی معنای احوا پرسی رو شروع کنم ، سرش را روی شونه ام چرخاند و گونه ی چپش جای گونه ی راستش را روی شانه راستم گرفت و زیر گوشم ، طوری که حتی زندان بان هم نشنود آروم  پچ پچ کرد : &quot; چقدر موهات ریخته ! هنوز از شامپوی سان شاین استفاده میکنی ؟ &quot;  از آغوش هم جدا شدیم ، خیره خیره بر اندازش میکردم . تعجب کرده بودم که چطور بعد از این نه سال ، مکالمه ی بی ارزش یک شب مستی تو پارک هنگ اوت در مورد شامپویی که استفاده می کنم به این خوبی یادش مونده... بهم پیشنهاد کرد یه مدت شامپوم رو عوض کنم... مثل گذشته ، گپ زدن باهاش کسل کننده بود. گهگداری اکثرا سر موضوع های بیهوده بغض میکرد و انعکاس منظره بیرون پنجره ، تو چشماش پر رنگ تر میشد... فقط ارزای حس قدیمی ترحمم منو تا آخر وقت ملاقات سر میز نگه داشت .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;از زندان که بیرون اومدم خورشید پایین رفته بود، نمیخواستم تاچا  برای شام معطل شود . اون شب سالگرد ازدواجمون بود و نباید دیر میرسیدم ... برای همین اگه از توقف چند دقیقه ایم برای خرید شامپوی ال. وی صرف نظر کنیم ، مستقیم به سمت خانه ی سفید رنگمان در خیابون چهل هشتم رفتم... رابطه من با تاچا از دوران دبیرستان شروع شده بود . تاچا تنها دختر مکزیکی مدرسه بود و اکثرا زنگ های کلاس های عملی ، کسی با او همگروه نمیشد. او تنها دوست دختر تمام دوران دبیرستان وبعد از دبیرستان من بود تا سال گذشته که با هم ازدواج کردیم... حالا خانواده تاچا به مکزیک برگشته اند و او با من زندگی میکند... بیست روز بعد او خواهد فهمید که حامله است و هشت ماه بعد یک دختر بور که بیشتر شبیه خودش است تا من به دنیا خواهد آورد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;امروز کمی زود تر از خانه در می آیم. قبل از مطب،  وقت سلمانی  دارم. تاچا را می بوسم و از او می خواهم کمتر کار کند تا به جنین آسیبی نرسد . ده روز است که دکتر به ما گفته او حامله است ، و هر دو کمی سردر گم و مضطربیم... شامپو ال.وی را بر میدارم و از خانه بیرون می آیم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به سلمانی کمی دیر میرسم ولی مشتری دیگری نیامده و نوبت من محفوظ مانده.شاگرد  مغازه  کت و کیف دستی ام را میگیرد و از من میخواهد برای شستشوی اولیه روی صندلی چرمی جلو دستشویی بشینم. شامپو ال.وی را به او میدهم تا با این شامپو سرم را بشوید. جلوی دستشویی گودی کوچکی ست که حدس میزنم جای گردنم باشد. شاگرد که متوجه سر در گمی من شده از من میخوهد که پشت به دستشویی روی صندلی بشینم و از پشت گردنم را در گودی قرار دهم . طوری که صورتم به سمت سقف باشد و موهایم زیر شیر آب قرار بگیرد. شاگرد  دو دکمه از پیرهنم را باز میکند و یقه ام را طوری تا میزند که شبیه یقه هفت ایتالیایی گشاد میشود. روی شانه هایم حوله آبی رنگی می اندازد تا بعد از شستشو، با آن به جان موهایم بیفتد و نگذارد حتی یک قطره آب روی پیرهنم بریزد... آب را باز میکند... کمی از شامپو کف دستش میریزد که می توانم بوی نا آشنایش را تشخیص دهم. پاهایم را دراز میکنم و راحت روی صندلی چرمی لم میدهم . آب روی موهای کم پشتم میریزد و من چشمانم را می بندم و در کل شستشو بسته نگه میدارم تا صدای آب قطع میشود و شاگرد برای آخرین بار به موهایم چنگ محکمی میزند.منتظر میمانم تا به من بگوید بلند شوم و با حوله موهایم را خشک کند... ولی چند ثانیه میگذرد و هیچ چیز نمیگوید... کل اتاق کاملا ساکت است.تخیلاتم فعال شدند و هزار صحنه مختلف در سلمانی تصور میکنم ... تا اینکه روی لبانم احساس خنکی و خیسی و کمی طعم  توت فرنگی شیرین  میکنم که هر لحظه بیشتر میشود و دو لبم را لمس میکند. از میان تخیلات، دو لب را تشخیص میدهم که من را بوسیده است... آن زن هنوز آنجا ایستاده است !&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&gt;ادامه دارد&lt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 03 Sep 2008 04:53:34 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=siyamashgh&amp;postid=40</comments>
<dc:creator>siyamashgh</dc:creator>
<guid>http://siyamashgh.blogfa.com/post-40.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>میراث تاراج پاییزم!</title>
<link>http://siyamashgh.blogfa.com/post-39.aspx</link>
<description>&lt;P align=right&gt;سفرنامه سفر : &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;آفتاب نزده سوار هواپیما شدیم ... بالای سر هر مسافر دو علامت بود که با چراغ قرمز روشن شده بودند . یکی سیگار نکشد و یکی هم کمربند ها را ببندید... در طول پرواز &quot;سیگار نکشید&quot; همیشه روشن بود و &quot;کمربندها راببندید&quot; گاهی روشن میشد و گاهی خاموش بود .  اگه قراره یه چراغ همیشه برای سیگار نکشیدن روشن باشه پس چرا فقط یک پوستر بزرگ سیگار نکشید بدون چراغ تو هواپیما نزدند؟ ... خانم مهمان دار خوش برخورد بود . رفتارش جلب نظر میکند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;شهر مدینه : پیرزنی که آرایش کرده... اطراف حرم فقط ساختمان ها و هتل های ۱۴ طبقه ی لوکس بود ولی وقتی به سطح شهر میرفتی بیغوله نشینی بافت غالب به حساب می آمد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;عربستان از تو ممنونم که به من ارزش کار پیامبر را نشان دادی. بلا شک بزرگترین معجزه ی غیر مکتوب پیامبر ، قدرت معاشرت و هم زیستی و هدایت اعراب جاهلیت بوده ... این حرف رو فقط کسانی که به عربستان رفته اند و با مغر استخون بی فرهنگی عرب ها رو در قرن ۲۱ ام لمس کردند متوجه می شوند .&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;از بچگی عادت کردیم بگوییم امام رضا غریب بوده ، ولی غربت ۴ امام قبرستان بقیع هرشیعه ،نه هر مسلمان ، نه هر انسانی رو متاثر میکند ... حرف ،حرف گنبد طلا و مناره و صحن های آنچنانی نیست ، سخن بر سر بی مهری و بی فیض ماندن از  واسطه فیض و بی حرمتی است... چه تفتیش عقیده ای بزرگ تر از این در دنیا سراغ دارید که نگذارند سر قبر کسی که دوستش داری گریه کنی؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;دست و پا شکسته با راننده تاکسی ها عربی سخن میگوییم.می پرسم چرا زنان حق رانندگی ندارند . میگوید چون نباید رانندگی کند . میگویم ولی خدا مرد و زن را مساوی آفریده و آنها هم مثل شما حق دارند در خیابان راحت و بی پوشیه راه بروند یا رانندگی کنند، چرا حلال خدا را حرام میکنید ؟ میگوید ما نگفتیم زنان حق ندارند . حق دارند ولی در خانه هایشان ... حق دارند بچه هایمان را بزرگ کنند یا خانه هایشان را نظافت کنند... و من به روح یامبر صلوات میفرستم که اسلام را از دل چنین جامعه ای به پیروزی رساند... زنانشان هم نه تنها این را پذیرفتند بلکه فکر میکنند درستش همین هست وبر زنان ایرانی خرده میگیرند و معاشرت آنها با مردان را مسخره میکنند. همان طور که ما روابط زنان و مردان را در غرب مسخره می کنیم ... که تعصب روی عقاید و آموخته های گذشته بزرگترین باتلاق و منجلابی است که انسان میتواند خود را در آن گرفتار کند .&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;بعد از ظهر روز ششم محرم میشویم و با لباس احرام برای لببیک گفتن به مسجد شجره مدینه میرویم ... از آنجا تا وقتی اعمال خود را در مکه انجام دهیم ،۲۴ چیز بر ما حرام است ... احکام بسیار دقیق و حقیقتا زیباست به طوری که تو را از بقیه و کل دنیل ایزوله میکند و مجبورت میشوی یک شب در خود فرو بروی و با خود حرف بزنی و به خود فکر کنی. کل شب در مسیر و بعد در مکه تا پایان اعمال ، کمتر از ده کلمه حرف میزنم...&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;شهر مکه  : شهر لقاء ... هر کس را انتظار داشته باشی اینجا ببینی، میبینی از شهاب جنابی  رفیق دوران دانشگاه گرفته تا محمد علی مفیدی دوران دبیرستان و جواد مرتضوی دوران دبستان و حتی امیر برادر بهار نارنج. حتی کس هایی را که زیاد به آنها فکر میکنی در طواف خانه خدا میبینی .&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;برای بار اول خانه خدا را میبینم ... سجده میکنم ... همه چیز در ذهنم هست ... نمیدانم کدام را اول بخواهم ... میثم میگفت جو گیر نشو ،خبری نیست ... از خدا هم چیزی نخواه ... ول من خواستم و میدانم که میدهد ... &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;طواف اول را انجام میدهیم . خیلی زیباست . حتی در اتوپیا روشن فکران هم چنین عبادت گاهی نمیبینی که زن و مرد در کنار هم و دوش به دوش هم طواف کنند. شاید خدا نمی خواهد حتی در عبادتش اختیار را از تو بگیرد و زنان و محرمات را در کنارت قرار میدهد که اگر آن موقع عبادت کردی ، عبادت کردی! &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;ایمان بیاوریم به عشق مادری! دویدن بین صفا و مروه بیش از ۳.۵ کیلومتر است ... من آنقدر خسته شدم که برای طواف دوم چشمانم سیاهی میرفت و کتاب دعا را بستم و دعا نخئاندم ... تازه ما میدانستیم بعد از ۷ بار تمام میشود ولی هاجر آن روز زیر آفتاب نمیدانست چقدر باید بدود و مطمئنا اگر از زیر پای اسمائیل ،زمزم نمی جوشید تا جایی که در توان داشت میدوید.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;اینجا با حرم امام رضا و سایر مکان های متبرکه فرق دارد ... اینجا کسی نوحه نمیخواند ... کسی با صدای بلند گریه نمیکند ... کسی از تو صلوات نمیکشد ... تو تنهایی و هر حسی پیدا کنی حقیقی ست نه تحت تاثیر جو.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;اینجا هر شب کلی از افرادی که در گذشته دور و نزدیک دیدم به خوابم می آمدند ... از بچه های قدیمی دبستان و دبیرستان تا فامیل های دور و رفتگان .فردا همه را دعا میکردم  ... اس ام اس های التماس دعا را نگه داشته بودم . ممد عقدایی ، علی ، امین مهدوی و نیما.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;قار حرا رفتیم... بالا رفتن از کوه خیلی خیلی سخت بود ... و غار خیلی کوچک . مناجات پیامبر در این غار دیدنی و آموختنی بوده است . قبل از رسالت و بدون مژده رسالت سالی چهل روز بی واسطه و بی آداب و بی کتاب دعا ،فقط با خدا حرف میزد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;شب نیمه شعبان ، بنا به روایتی شب قدر بهترین شب سال ... شب جمعه بهترین شب هفته کنار کعبه بهترین مکان دنیا نشسته بودم  ... ولی هم چنان زمین زیرم خنک بود و مردم از کنارم رد میشدند و گاهی نوک دماغم میخوارید و همچنان نشسته بودم!&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;بلاخاره روز بازگشت فرارسید ، چراغ سیگار نکشید هواپیما هنوز روشن بود ... رفتار  مهماندار هنوز برایم جلب نظر میکرد ... در فرودگاه مادرم و دوستان به استقبالم آمده بودند که واقعا من را شرمنده و خوشحال کردند ... بعد از دو هفته که تصمیم داشتم با کسی دوست نشوم و با کسی بگو بخند نکنم دیدن دوستان خالی از لطف نبود. شب نیما از من پرسید ... و شب های بعد دیگرانی که به دیدنم آمدند پرسیدند که بعد از این سفر فکر میکنی خدا هست ؟ و من فقط یک چیز در این سفر فهمیدم که خدا هست و غیر از خدا نیست ....&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;شب اول خواب دیدم کعبه در دبیرستانمان است و ما دور آن طواف میکنیم و درش باز مشود و داخل میرویم ... &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;حرف آخر : بیایید یک کم شرک بورزیم و در کنار بقیه چیز ها خدا را هم پرستش کنیم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;------------------------------&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 492px; HEIGHT: 401px&quot; height=1249 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i34.tinypic.com/s4nsrr.jpg&quot; width=560 align=textTop border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;دستت نرسد به کعبه ای اعرابی                           کین راه که میروی به ترکستان است&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 458px; HEIGHT: 423px&quot; height=1332 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i34.tinypic.com/2yk13c1.jpg&quot; width=406 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;به طواف کعبه رفتم ، به حرم رهم ندادند                      که تو در برون چه کردی، که درون خانه آیی&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 488px; HEIGHT: 346px&quot; height=1258 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i38.tinypic.com/2wqg7jq.jpg&quot; width=1200 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;عرب و عجم نداند ، به برادری، دل                 که صفای آشنایی ،ببُرد طریق طی را&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 23 Aug 2008 03:33:00 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=siyamashgh&amp;postid=39</comments>
<dc:creator>siyamashgh</dc:creator>
<guid>http://siyamashgh.blogfa.com/post-39.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دولا دولا نمیشه</title>
<link>http://siyamashgh.blogfa.com/post-38.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=4&gt;مرد در شهر&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;قدم میزد و به اطراف نگاه میکرد .&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=4&gt;گنجشکی&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;خود را به سنگی که بچه ای پرتاب کرده است می زند ... درختی خود را با چند جست سریع&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;از گربه&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;پایین میکشد ... راننده اتوبوس بلیط های پاره شده ي مسافران را به هم می چسباند ... تیم ملی با یک باخت یا مساوی به جام جهانی راه پیدا میکند ولی در صورت پیروزی از گردونه ي مسابقات حذف می شود... راننده ای که عابری را زیر گرفته و مجروح کرده ، ما بالتفاوت دیه انسان کامل و دیه عابر مجروح را دریافت میکند... &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;در بازار اجناس کمیاب، ارزانتر شده ند ... و هر جنسی که زیاد عرضه میشود ، قیمتش بالا میرود و بازار سیاه پیدا میکند ... خیاط ها، لباس را برای پروف کردن به مشتریها میدهند تا باخود به خانه ببرند و به مشتری&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;بیعانه پرداخت میکنند... در مسجد هر بار که مردم&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;یک صلوات می فرستند ، موعظه خوان یک بار اسم پیامبر را می آورد ... مردهای خیابونی معضل اصلی شهر شدند ... پلاک های شهر همه با سیزده نوشته شده بود :سیزده + یک ، سیزده + دو ... &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0pt&quot; align=left&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=4&gt;مرد تازه فهمید که عاشق شده است!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 02 Jul 2008 06:29:26 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=siyamashgh&amp;postid=38</comments>
<dc:creator>siyamashgh</dc:creator>
<guid>http://siyamashgh.blogfa.com/post-38.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چراغ قرمز چشمک زن</title>
<link>http://siyamashgh.blogfa.com/post-37.aspx</link>
<description>۵۹ - ۵۸ - ۵۷ - ۵۶&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- آقا یه بسته سیگار ازم بخر ... هر چی بخوای دارم .  ویلسون لایت ، کنت ، بهمن . فقط یکی بخر. ارزون  میدما . تو رو خدا !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt; مرد شیشه ی راننده و کمک راننده را با هم بالا میدهد. شیشه راننده که با حالت اتومات بالا میرود، چند لحظه زودتر کاملا بسته میشود... به پنجره اتاق اول ساختمان لب چهار راه خیره میشود. چراغ اتاق خاموش میشود.&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۴۴ - ۴۳ - ۴۲ - ۴۱&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- شیشه تونو پاک کنم ؟ خیلی کثیفه. شب سایه مییفته،... هر چی دوست داشتی بده.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt; مرد برف پاک کن  ماشین را روشن میکند. و دکمه ی آب پاش شیشه جلو و عقب را دوبار  فشار میدهد، شیشه شور آب ندارد ... با به کار افتادن شیشه پاک کن،پسر دستش را می کشد. و صدای جون کندن آب پاش ماشین و سایش آعصاب فرسای پلاستیک روی شیشه بلند میشود.&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۳۳ - ۳۲ - ۳۱ - ۳۰ - ۲۹&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- روزنامه ی عصر ... روزنامه ی صبح. کاهش نرخ بیکاری ... افزایش سود سپردهی بانک ها . آقا یه روزنامه میخواین ؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt; مرد خیره به ساختمان لب چهار راه مانده است. حالا تمام چراغ های ساختمن خاموش شده. فقط یک چراغ قرمز در اتاق خواب  طبقه آخر چشمک میزند. نگاه مرد روی ماشین بغلی گره میخورد.&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- آقا ببخشید ، شما میدونید چطوری از منطقه طرح ترافیک خارج شم ؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۲۱ - ۲۰ - ۱۹ - ۱۸ - ۱۷ - ۱۶ - ۱۵&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;مرد دستپاچه از امتداد هفت ثانیه ای نگاهش به چشمان زن راننده ماشین بغلی، با دست چپ برف پاک کن را خاموش میکند و شیشه را پایین میدهد. و درسکوت حاکم بر ماشین به زن میگوید که صدایش را نشنیده و دوباره بپرسد.&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- طرح ترافیک ... میخوام از منطقه طرح خارج شم ، بدون اینکه پلیس جریمم کنه . از کدوم خیابون برم ؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۱۴ - ۱۴ - ۱۴ - ۱۴ - ۱۴ - ۱۴ - ۱۴&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt; مرد اینبار هم چیزی متوجه نشد. فقط به صدای زن گوش میداد و به چهره اش نگاه میکرد. ولی حرف او را نشنید. شاید به تنهایی و انزوایش فکر میکرد . شاید هم به قوری چایی خانه اش که به جرم تنها زندگی کردنش،بی استفاده مانده بود و  جایش را به لیپتون های بد مزه درخل لیوانی داده بود. شاید هم به فال حافظی که یکی از بچه های چهار راهی به زور به او فروخته بود &quot;می خور که عاشقی نه به کسب است و اختیار/ این موهبت رسید ز میراث فطرتم&quot; همه چراغ های ساختمان مجاور با هم روشن می شوند. حتی چراغ قرمز چشمک زن اتاق خواب آخر هم دیگر چشمک نمیزند.&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۱۴ - ۱۴ - ۱۴ - ۱۴ - ۱۴ - ۱۴ - ۱۴ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- از اینجا نمی تونید از منطقه طرح خارج بشید . الآن درست مرکز طرح ترافیک هستید. ولی نگران نباشید. من شما رو از کوچه پس کوچه ها راهنمایی میکنم. دقیقا کجا میخواین برین ؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۱۴ - ۱۴ - ۱۴ - ۱۴ - ۱۴ - ۱۴ - ۱۴ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- میخوام خودمو به بزرگراه برسونم. راستش  خونه ام شمال شهره . شما منو راهنمایی میکنید؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۱۴ - ۱۴ - ۱۴ - ۱۴ - ۱۴ - ۱۴ - ۱۴ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt; تمام مدت یک ریز به جشمام دختر خیره شده بود . زن عینک آفتابی تیره ای میزند و شیشه را تا نصف بالا میدهد و هر لحظه آشکارتر می خندد. &gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- بله حتما ... من جلو میرم شما هم دنبال من بیاین... اما تو این ترافیک ممکنه هم رو گم کنیم.... این شماره ی منه . یادداشت کنید که اگه هم رو گم کردیم با من تماس بگیرید .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;&lt; عشق یک لحظه اتفاق می افتد. میگن  دنیا تو این یک لحظه از حرکت می ایستد و بعد برای اینکه به جای اولش بر گرده تندتر از قبل حرکت میکند... مرد اما این را نمیدانست &gt;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۱۳ - ۱۰ - ۸ - ۵ - ۱ -  E&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt; صدای بوق ممد ماشین ها مرد را وادار به حرکت میکند. عبور از چهار راهی که نه ماشین دیگری در کنارش توقف کرده و نه فال فروشی انجا بود ... و نه سیگار فروشی ... و نه روزنامه فروش. همه رفته بودند. با سرعتی بیشت از همیشه. و چراغ راهنمایی همچنان روی E مانده بود. مرد بیست ثانیه زندگی کرده بود و حالا  باید به جرم دیر جنبیدن یک عمر پیر میشد! &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 10 Jun 2008 13:54:58 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=siyamashgh&amp;postid=37</comments>
<dc:creator>siyamashgh</dc:creator>
<guid>http://siyamashgh.blogfa.com/post-37.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ناموس عشق و رونق عشاق می برند (می برند : برنده می شوند)</title>
<link>http://siyamashgh.blogfa.com/post-36.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;این &lt;FONT color=#ff0000&gt;قرمزه&lt;/FONT&gt; منه...&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;دوسش دارم خیلی زیاد ...&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;قـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــهرمانـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;بهش میاد!!&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.bbc.co.uk/worldservice/images/2008/05/20080517200113perspolis-sepahan15.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;جمعی از &lt;FONT color=#ff0000&gt;ناموس&lt;/FONT&gt; پرستان پایتخت! :&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.bbc.co.uk/worldservice/images/2008/05/20080517195955perspolis-sepahan12.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;جام&lt;/FONT&gt; و نمیدیم بهشون ...&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cccc00&gt;سی و سه پل&lt;/FONT&gt; تو چشمشون! :&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.bbc.co.uk/worldservice/images/2008/05/20080517200057perspolis-sepahan14.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; ... &lt;STRONG&gt;I&apos;ve experimenced &lt;FONT color=#ff33cc&gt;LOVE&lt;/FONT&gt; in firest sight&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;... I have heared about death in one second &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;!!But I never had such a feeling of complicence of &lt;FONT color=#ff0000&gt;CHAMPIONSHIP&lt;/FONT&gt; IN 7 MINUTES&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;SPAN id=__firefox-findbar-search-id style=&quot;PADDING-RIGHT: 0pt; DISPLAY: inline; PADDING-LEFT: 0pt; PADDING-BOTTOM: 0pt; COLOR: black; PADDING-TOP: 0pt; BACKGROUND-COLOR: yellow&quot;&gt;&lt;IMG height=267 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.bbc.co.uk/worldservice/images/2008/05/20080517200027perspolis-sepahan13.jpg&quot; width=544 align=baseline border=0&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 18 May 2008 02:48:21 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=siyamashgh&amp;postid=36</comments>
<dc:creator>siyamashgh</dc:creator>
<guid>http://siyamashgh.blogfa.com/post-36.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>با خودمون که رودرباسی نداریم ... داریم ؟</title>
<link>http://siyamashgh.blogfa.com/post-35.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: red; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;این پست مخاطب خاص دارد&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;حجاب* محدودیت نیست /&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;معلولیت محدودیت نیست /&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;===&gt; حجاب معلولیت است!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 7.5pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;*: البته حجابی که اینا میگن .&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt; &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;یکی میره زحمت میکشه اهرام ثلاثه میسازه بعد احساس تفرعون میکنه .&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;یکی دیگه ( روم به شخص خاصی نیست !!) همینطوری، احساس فرعون بودن میکنه!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt; &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;به نظر من آب چشمه ای که با انداختن چند تا قلوه سنگ وبلند شدن گٍل بستر چشمه کدر می شود، گل آلود نیست. بلکه اون گلی که ته چشمه زلالی آروم نشسته و تا سنگ نیندازیم بلند نمی شود،  زلال است!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt; &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt; &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;یه روز یه اوستای کوزه گری ای بود که یه شاگرد داشت . اوستای داستان ما یه کوزه داشت  که خیلی براش محبوب بود ...و هر روز شاگردش رو کتک میزد و دعوا میکرد که نکنه یه وقت بزنی این کوزه رو بشکونی . تا اینکه یه روز شاگرده میزنه این کوزه رو میشکنه! و رنگش از ترس مثل گچ سفید میشه که الان حتما اوستا منو میکشه ... ولی وقتی اوستا میاد و کوزه شکته رو میبینه ، حتی مطابق عادت روزانه شاگرد کتک هم نمی زنه ...  چون دیگه کوزه شکسته بود و دعوا فایده ای نداشت ! &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;نتیجه ی اخلاقی ... این فقط یه مثال ئه ... خیلی پاپیچش نشو ... ولی اگه تو هر صفحه ی قران &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;۴&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt; تا عذاب اومده  ،من فکر میکنم داستان تو همین مایه هاست.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;{ این مثال رو یکی از دوستای قدیمی یه بار تو یه اردو برام زد که از اون روز تو ذهنم مونده و میدونمن الان اینجا رو داره میخونه .... با تشویق خود خوش آمد بگویی به شماره ی چهار &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 36pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;آآآآآآآآآآقای محمد عقدایی!&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt; }&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;چاکریم فامیل&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 06 May 2008 00:51:50 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=siyamashgh&amp;postid=35</comments>
<dc:creator>siyamashgh</dc:creator>
<guid>http://siyamashgh.blogfa.com/post-35.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
