تبليغاتX
سیاه مشق های یک معده فراری!

سیاه مشق های یک معده فراری!

Nomore , cause and effects rules here

نه آقای سجاد محبی عزیز... شما اشتباه نمیکنید ...

درست آمدی ...

به مزرعه کاشت انواع قارچ های پوستی خوش آمدی...  اینجانباید با خودت ذره بین نیاری...

 هر چیز کوچک و به ظاهر زیبای اینجا جرثومه ی کثافتی است که اگه بزرگ ببینیش حالت به هم میخوره

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 مهر1387ساعت 3:21  توسط مدیر مالی 

{ پسری روزی قلم به دست گرفت و نوشت :"هر انسانی حرف هایی دارد برای گفتن و حرف هایی برای نگفتن... ارزش هر انسان به اندازه ی حرف هایی ست که برای نگفتن دارد" چند روز بعد از چاپ کتابش مقداری از حق الزحمه تایپیست کتابش را به عنوان جریمه کم کرد ... تایپیست کلمه ی ما قبل آخر را با یک "نون" اضافی تایپ کرده بود و نون خود را برید! بعد ها آن مرد را شریعتی نامیدند.

از آن اتفاق سالها میگذرد...

۱.پسر  دیگری امروز قلم به دست گرفت ... حرف هایی داشت که هیچ وقت فکر نمی کرد بتواند بزند ...درست فکر میکرد ، امروز آخرین روز زندگی پیرمرد، که روزی پسرکی بوده ، است . . . و هرگز حرف هایش را به کسی نزد! 

۲.پسر دیگری قلم بی جوهری به دست گرفت... او حرف زیادی برای گفتن نداشت ، چه برسد به حرف هایی برای نگفتن...پس تا زمانی که ازش سوال نکردند حرفی نزد...

۳.پسر دیگری قلم به دست گرفت و شروع کرد به حرف زدن ... قبل از اینکه تصمیم بگیرد این حرف هایش را در کدام کتگوری "حرف هایی برای زدن یا نزدن" قرار دهد به او گفتند: اوه  ه ه! حرف های زیادی برای نگفتن داری... و او فقط سکوت کرد و از این وضعیت خسته شده بود.

۴.پسر دیگری قلم به دست گرفت... قبل از اینکه به حرفهای برای گفتن و نگفتن فرصت فکر کردن داشته باشد به قلم چی رفت و برای کنکور تست زد.

روزی پسر دسته ی دوم که قلم بی جوهرش را پشت گوشش گذاشته بود، از من پرسید  متعلق به کدام دسته هستم ... من که از حرف زدن او تعجب کرده بودم سعی  کردم از او مخفی کنم که یه دسته سومی هستم برای همین در لفافه به او گفتم کنکور دارم و وقت جواب دادن به تو را ندارم ...امروز چند سال میگذرد و من فرطوط شده ام... حس میکنم امروز آخرین روز زندگی من است و من  به هیچ کس حرفم  را و  جواب آن سوال را ندادم ... چون کسی از من سوال نکرد!  }

پیرمرد چند لحظه بعد از تعریف کردن این داستان در اثر ایست قلبی تمام کرد و نقش زمین شد، و خودکاری که پشت گوشش بود رها شد و با صدایی بین صدای شکستن شیشه و ساییده شدن پلاستیک روی سنگ به زمین خورد... پشت گوش پیر مرد جوهری شده بود!


 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 مهر1387ساعت 2:5  توسط مدیر مالی  |