تبليغاتX
سیاه مشق های یک معده فراری!

سیاه مشق های یک معده فراری!

Nomore , cause and effects rules here

حس سرباز آلمانی رو دارم که خبر پایان جنگ  جهانی دوم هنوز بهش نرسیده و مشغول کشیک دادن جلوی در انبار مهمات نازی ها ، تو خاک لهستان ئه... مطمئنا روزی که سرباز بفهمه جنگ تموم شده، باز هم سنگر رو رها نمیکنه، و این دقیقا کاریه که من تواین وبلاگ انجام خواهم داد...

تصمیم دارم  از امروز داستان دنباله داری بنویسم  از شخصیت هایی که روی کیبورد متولد میشوند و سزارین هر دوجین از آنها کمتر از چهارده ثانیه طول میکشد. .. اینجا هر چی به دهنم بیاد تایپ میکنم.

 

هفت پرده

 

پرده اول :

سلمانی

یا

" من و تو... تنها ... با شیطان میشویم سه تا! "

 

دوران دبیرستان دوستی داشتم که همیشه مشغول قمار و شرط بندی بود. تو دبیرستان هم خیلی دور و بر دختر ها می پلکید. اکثرا سر ورق بازی مست بود، فکر میکرد توی محله از همه با هوش تر است ... حالا تو زندان ایالتی اسمارت حبسه... و نه ماه دیگه بر اثر مسمومیت جنازه اش در حمام زندان پیدا خواهد شد...  اسمش سانی بود . اون هیچ وقت تو زندگیم نقش مهمی نداشت ؛ فقط گاهی از روی ترحم به تنها بودنش یا یه  جور حس انسان دوستانه باهاش وقت تلف میکردم. گاهی هم دوتایی تو پارک هنگ اوت لبی تر میکردیم و به هر چرندی تا نصفه شب میخندیدیم. اون روز ها هنوز موهام نریخته بود... بعد از دوره ی دبیرستان ، من برای تحصیل در رشته  پزشکی به ایالت کنتاکی اومدم و دیگه سانی رو ندیدم.

ماه قبل  برای ملاقات به زندان اسمارت رفته بودم. پشت به پنجره، پشت یه میز چوبی منتظر نشسته  بودم که وارد اتاق ملاقات شد. لباس راهراه سفید با خط های سیاهی پوشیده بود که بر خلاف معمول لباس های زندان، خط های سیاه موازی روی سینه اش به هم رسیده بودند و هم را قطع میکردند... قبل از اینکه خوب تو بغل ام جاگیر شود یا فرصت بدهد من عبارت های تکراری و بی معنای احوا پرسی رو شروع کنم ، سرش را روی شونه ام چرخاند و گونه ی چپش جای گونه ی راستش را روی شانه راستم گرفت و زیر گوشم ، طوری که حتی زندان بان هم نشنود آروم  پچ پچ کرد : " چقدر موهات ریخته ! هنوز از شامپوی سان شاین استفاده میکنی ؟ "  از آغوش هم جدا شدیم ، خیره خیره بر اندازش میکردم . تعجب کرده بودم که چطور بعد از این نه سال ، مکالمه ی بی ارزش یک شب مستی تو پارک هنگ اوت در مورد شامپویی که استفاده می کنم به این خوبی یادش مونده... بهم پیشنهاد کرد یه مدت شامپوم رو عوض کنم... مثل گذشته ، گپ زدن باهاش کسل کننده بود. گهگداری اکثرا سر موضوع های بیهوده بغض میکرد و انعکاس منظره بیرون پنجره ، تو چشماش پر رنگ تر میشد... فقط ارزای حس قدیمی ترحمم منو تا آخر وقت ملاقات سر میز نگه داشت .

از زندان که بیرون اومدم خورشید پایین رفته بود، نمیخواستم تاچا  برای شام معطل شود . اون شب سالگرد ازدواجمون بود و نباید دیر میرسیدم ... برای همین اگه از توقف چند دقیقه ایم برای خرید شامپوی ال. وی صرف نظر کنیم ، مستقیم به سمت خانه ی سفید رنگمان در خیابون چهل هشتم رفتم... رابطه من با تاچا از دوران دبیرستان شروع شده بود . تاچا تنها دختر مکزیکی مدرسه بود و اکثرا زنگ های کلاس های عملی ، کسی با او همگروه نمیشد. او تنها دوست دختر تمام دوران دبیرستان وبعد از دبیرستان من بود تا سال گذشته که با هم ازدواج کردیم... حالا خانواده تاچا به مکزیک برگشته اند و او با من زندگی میکند... بیست روز بعد او خواهد فهمید که حامله است و هشت ماه بعد یک دختر بور که بیشتر شبیه خودش است تا من به دنیا خواهد آورد.

 

امروز کمی زود تر از خانه در می آیم. قبل از مطب،  وقت سلمانی  دارم. تاچا را می بوسم و از او می خواهم کمتر کار کند تا به جنین آسیبی نرسد . ده روز است که دکتر به ما گفته او حامله است ، و هر دو کمی سردر گم و مضطربیم... شامپو ال.وی را بر میدارم و از خانه بیرون می آیم.

به سلمانی کمی دیر میرسم ولی مشتری دیگری نیامده و نوبت من محفوظ مانده.شاگرد  مغازه  کت و کیف دستی ام را میگیرد و از من میخواهد برای شستشوی اولیه روی صندلی چرمی جلو دستشویی بشینم. شامپو ال.وی را به او میدهم تا با این شامپو سرم را بشوید. جلوی دستشویی گودی کوچکی ست که حدس میزنم جای گردنم باشد. شاگرد که متوجه سر در گمی من شده از من میخوهد که پشت به دستشویی روی صندلی بشینم و از پشت گردنم را در گودی قرار دهم . طوری که صورتم به سمت سقف باشد و موهایم زیر شیر آب قرار بگیرد. شاگرد  دو دکمه از پیرهنم را باز میکند و یقه ام را طوری تا میزند که شبیه یقه هفت ایتالیایی گشاد میشود. روی شانه هایم حوله آبی رنگی می اندازد تا بعد از شستشو، با آن به جان موهایم بیفتد و نگذارد حتی یک قطره آب روی پیرهنم بریزد... آب را باز میکند... کمی از شامپو کف دستش میریزد که می توانم بوی نا آشنایش را تشخیص دهم. پاهایم را دراز میکنم و راحت روی صندلی چرمی لم میدهم . آب روی موهای کم پشتم میریزد و من چشمانم را می بندم و در کل شستشو بسته نگه میدارم تا صدای آب قطع میشود و شاگرد برای آخرین بار به موهایم چنگ محکمی میزند.منتظر میمانم تا به من بگوید بلند شوم و با حوله موهایم را خشک کند... ولی چند ثانیه میگذرد و هیچ چیز نمیگوید... کل اتاق کاملا ساکت است.تخیلاتم فعال شدند و هزار صحنه مختلف در سلمانی تصور میکنم ... تا اینکه روی لبانم احساس خنکی و خیسی و کمی طعم  توت فرنگی شیرین  میکنم که هر لحظه بیشتر میشود و دو لبم را لمس میکند. از میان تخیلات، دو لب را تشخیص میدهم که من را بوسیده است... آن زن هنوز آنجا ایستاده است !

 

>ادامه دارد<

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 شهریور1387ساعت 14:54  توسط مدیر مالی  | 

سفرنامه سفر :

آفتاب نزده سوار هواپیما شدیم ... بالای سر هر مسافر دو علامت بود که با چراغ قرمز روشن شده بودند . یکی سیگار نکشد و یکی هم کمربند ها را ببندید... در طول پرواز "سیگار نکشید" همیشه روشن بود و "کمربندها راببندید" گاهی روشن میشد و گاهی خاموش بود .  اگه قراره یه چراغ همیشه برای سیگار نکشیدن روشن باشه پس چرا فقط یک پوستر بزرگ سیگار نکشید بدون چراغ تو هواپیما نزدند؟ ... خانم مهمان دار خوش برخورد بود . رفتارش جلب نظر میکند.

شهر مدینه : پیرزنی که آرایش کرده... اطراف حرم فقط ساختمان ها و هتل های ۱۴ طبقه ی لوکس بود ولی وقتی به سطح شهر میرفتی بیغوله نشینی بافت غالب به حساب می آمد.

عربستان از تو ممنونم که به من ارزش کار پیامبر را نشان دادی. بلا شک بزرگترین معجزه ی غیر مکتوب پیامبر ، قدرت معاشرت و هم زیستی و هدایت اعراب جاهلیت بوده ... این حرف رو فقط کسانی که به عربستان رفته اند و با مغر استخون بی فرهنگی عرب ها رو در قرن ۲۱ ام لمس کردند متوجه می شوند .

از بچگی عادت کردیم بگوییم امام رضا غریب بوده ، ولی غربت ۴ امام قبرستان بقیع هرشیعه ،نه هر مسلمان ، نه هر انسانی رو متاثر میکند ... حرف ،حرف گنبد طلا و مناره و صحن های آنچنانی نیست ، سخن بر سر بی مهری و بی فیض ماندن از  واسطه فیض و بی حرمتی است... چه تفتیش عقیده ای بزرگ تر از این در دنیا سراغ دارید که نگذارند سر قبر کسی که دوستش داری گریه کنی؟

دست و پا شکسته با راننده تاکسی ها عربی سخن میگوییم.می پرسم چرا زنان حق رانندگی ندارند . میگوید چون نباید رانندگی کند . میگویم ولی خدا مرد و زن را مساوی آفریده و آنها هم مثل شما حق دارند در خیابان راحت و بی پوشیه راه بروند یا رانندگی کنند، چرا حلال خدا را حرام میکنید ؟ میگوید ما نگفتیم زنان حق ندارند . حق دارند ولی در خانه هایشان ... حق دارند بچه هایمان را بزرگ کنند یا خانه هایشان را نظافت کنند... و من به روح یامبر صلوات میفرستم که اسلام را از دل چنین جامعه ای به پیروزی رساند... زنانشان هم نه تنها این را پذیرفتند بلکه فکر میکنند درستش همین هست وبر زنان ایرانی خرده میگیرند و معاشرت آنها با مردان را مسخره میکنند. همان طور که ما روابط زنان و مردان را در غرب مسخره می کنیم ... که تعصب روی عقاید و آموخته های گذشته بزرگترین باتلاق و منجلابی است که انسان میتواند خود را در آن گرفتار کند .

بعد از ظهر روز ششم محرم میشویم و با لباس احرام برای لببیک گفتن به مسجد شجره مدینه میرویم ... از آنجا تا وقتی اعمال خود را در مکه انجام دهیم ،۲۴ چیز بر ما حرام است ... احکام بسیار دقیق و حقیقتا زیباست به طوری که تو را از بقیه و کل دنیل ایزوله میکند و مجبورت میشوی یک شب در خود فرو بروی و با خود حرف بزنی و به خود فکر کنی. کل شب در مسیر و بعد در مکه تا پایان اعمال ، کمتر از ده کلمه حرف میزنم...

شهر مکه  : شهر لقاء ... هر کس را انتظار داشته باشی اینجا ببینی، میبینی از شهاب جنابی  رفیق دوران دانشگاه گرفته تا محمد علی مفیدی دوران دبیرستان و جواد مرتضوی دوران دبستان و حتی امیر برادر بهار نارنج. حتی کس هایی را که زیاد به آنها فکر میکنی در طواف خانه خدا میبینی .

برای بار اول خانه خدا را میبینم ... سجده میکنم ... همه چیز در ذهنم هست ... نمیدانم کدام را اول بخواهم ... میثم میگفت جو گیر نشو ،خبری نیست ... از خدا هم چیزی نخواه ... ول من خواستم و میدانم که میدهد ...

طواف اول را انجام میدهیم . خیلی زیباست . حتی در اتوپیا روشن فکران هم چنین عبادت گاهی نمیبینی که زن و مرد در کنار هم و دوش به دوش هم طواف کنند. شاید خدا نمی خواهد حتی در عبادتش اختیار را از تو بگیرد و زنان و محرمات را در کنارت قرار میدهد که اگر آن موقع عبادت کردی ، عبادت کردی!

ایمان بیاوریم به عشق مادری! دویدن بین صفا و مروه بیش از ۳.۵ کیلومتر است ... من آنقدر خسته شدم که برای طواف دوم چشمانم سیاهی میرفت و کتاب دعا را بستم و دعا نخئاندم ... تازه ما میدانستیم بعد از ۷ بار تمام میشود ولی هاجر آن روز زیر آفتاب نمیدانست چقدر باید بدود و مطمئنا اگر از زیر پای اسمائیل ،زمزم نمی جوشید تا جایی که در توان داشت میدوید.

اینجا با حرم امام رضا و سایر مکان های متبرکه فرق دارد ... اینجا کسی نوحه نمیخواند ... کسی با صدای بلند گریه نمیکند ... کسی از تو صلوات نمیکشد ... تو تنهایی و هر حسی پیدا کنی حقیقی ست نه تحت تاثیر جو.

اینجا هر شب کلی از افرادی که در گذشته دور و نزدیک دیدم به خوابم می آمدند ... از بچه های قدیمی دبستان و دبیرستان تا فامیل های دور و رفتگان .فردا همه را دعا میکردم  ... اس ام اس های التماس دعا را نگه داشته بودم . ممد عقدایی ، علی ، امین مهدوی و نیما.

قار حرا رفتیم... بالا رفتن از کوه خیلی خیلی سخت بود ... و غار خیلی کوچک . مناجات پیامبر در این غار دیدنی و آموختنی بوده است . قبل از رسالت و بدون مژده رسالت سالی چهل روز بی واسطه و بی آداب و بی کتاب دعا ،فقط با خدا حرف میزد.

شب نیمه شعبان ، بنا به روایتی شب قدر بهترین شب سال ... شب جمعه بهترین شب هفته کنار کعبه بهترین مکان دنیا نشسته بودم  ... ولی هم چنان زمین زیرم خنک بود و مردم از کنارم رد میشدند و گاهی نوک دماغم میخوارید و همچنان نشسته بودم!

بلاخاره روز بازگشت فرارسید ، چراغ سیگار نکشید هواپیما هنوز روشن بود ... رفتار  مهماندار هنوز برایم جلب نظر میکرد ... در فرودگاه مادرم و دوستان به استقبالم آمده بودند که واقعا من را شرمنده و خوشحال کردند ... بعد از دو هفته که تصمیم داشتم با کسی دوست نشوم و با کسی بگو بخند نکنم دیدن دوستان خالی از لطف نبود. شب نیما از من پرسید ... و شب های بعد دیگرانی که به دیدنم آمدند پرسیدند که بعد از این سفر فکر میکنی خدا هست ؟ و من فقط یک چیز در این سفر فهمیدم که خدا هست و غیر از خدا نیست ....

شب اول خواب دیدم کعبه در دبیرستانمان است و ما دور آن طواف میکنیم و درش باز مشود و داخل میرویم ...

حرف آخر : بیایید یک کم شرک بورزیم و در کنار بقیه چیز ها خدا را هم پرستش کنیم.

 

 

------------------------------

 

 

 

 

دستت نرسد به کعبه ای اعرابی                           کین راه که میروی به ترکستان است

 

 

به طواف کعبه رفتم ، به حرم رهم ندادند                      که تو در برون چه کردی، که درون خانه آیی

 

 

عرب و عجم نداند ، به برادری، دل                 که صفای آشنایی ،ببُرد طریق طی را

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 2 شهریور1387ساعت 13:34  توسط مدیر مالی  |