حس سرباز آلمانی رو دارم که خبر پایان جنگ جهانی دوم هنوز بهش نرسیده و مشغول کشیک دادن جلوی در انبار مهمات نازی ها ، تو خاک لهستان ئه... مطمئنا روزی که سرباز بفهمه جنگ تموم شده، باز هم سنگر رو رها نمیکنه، و این دقیقا کاریه که من تواین وبلاگ انجام خواهم داد...
تصمیم دارم از امروز داستان دنباله داری بنویسم از شخصیت هایی که روی کیبورد متولد میشوند و سزارین هر دوجین از آنها کمتر از چهارده ثانیه طول میکشد. .. اینجا هر چی به دهنم بیاد تایپ میکنم.
هفت پرده
پرده اول :
سلمانی
یا
" من و تو... تنها ... با شیطان میشویم سه تا! "
دوران دبیرستان دوستی داشتم که همیشه مشغول قمار و شرط بندی بود. تو دبیرستان هم خیلی دور و بر دختر ها می پلکید. اکثرا سر ورق بازی مست بود، فکر میکرد توی محله از همه با هوش تر است ... حالا تو زندان ایالتی اسمارت حبسه... و نه ماه دیگه بر اثر مسمومیت جنازه اش در حمام زندان پیدا خواهد شد... اسمش سانی بود . اون هیچ وقت تو زندگیم نقش مهمی نداشت ؛ فقط گاهی از روی ترحم به تنها بودنش یا یه جور حس انسان دوستانه باهاش وقت تلف میکردم. گاهی هم دوتایی تو پارک هنگ اوت لبی تر میکردیم و به هر چرندی تا نصفه شب میخندیدیم. اون روز ها هنوز موهام نریخته بود... بعد از دوره ی دبیرستان ، من برای تحصیل در رشته پزشکی به ایالت کنتاکی اومدم و دیگه سانی رو ندیدم.
ماه قبل برای ملاقات به زندان اسمارت رفته بودم. پشت به پنجره، پشت یه میز چوبی منتظر نشسته بودم که وارد اتاق ملاقات شد. لباس راهراه سفید با خط های سیاهی پوشیده بود که بر خلاف معمول لباس های زندان، خط های سیاه موازی روی سینه اش به هم رسیده بودند و هم را قطع میکردند... قبل از اینکه خوب تو بغل ام جاگیر شود یا فرصت بدهد من عبارت های تکراری و بی معنای احوا پرسی رو شروع کنم ، سرش را روی شونه ام چرخاند و گونه ی چپش جای گونه ی راستش را روی شانه راستم گرفت و زیر گوشم ، طوری که حتی زندان بان هم نشنود آروم پچ پچ کرد : " چقدر موهات ریخته ! هنوز از شامپوی سان شاین استفاده میکنی ؟ " از آغوش هم جدا شدیم ، خیره خیره بر اندازش میکردم . تعجب کرده بودم که چطور بعد از این نه سال ، مکالمه ی بی ارزش یک شب مستی تو پارک هنگ اوت در مورد شامپویی که استفاده می کنم به این خوبی یادش مونده... بهم پیشنهاد کرد یه مدت شامپوم رو عوض کنم... مثل گذشته ، گپ زدن باهاش کسل کننده بود. گهگداری اکثرا سر موضوع های بیهوده بغض میکرد و انعکاس منظره بیرون پنجره ، تو چشماش پر رنگ تر میشد... فقط ارزای حس قدیمی ترحمم منو تا آخر وقت ملاقات سر میز نگه داشت .
از زندان که بیرون اومدم خورشید پایین رفته بود، نمیخواستم تاچا برای شام معطل شود . اون شب سالگرد ازدواجمون بود و نباید دیر میرسیدم ... برای همین اگه از توقف چند دقیقه ایم برای خرید شامپوی ال. وی صرف نظر کنیم ، مستقیم به سمت خانه ی سفید رنگمان در خیابون چهل هشتم رفتم... رابطه من با تاچا از دوران دبیرستان شروع شده بود . تاچا تنها دختر مکزیکی مدرسه بود و اکثرا زنگ های کلاس های عملی ، کسی با او همگروه نمیشد. او تنها دوست دختر تمام دوران دبیرستان وبعد از دبیرستان من بود تا سال گذشته که با هم ازدواج کردیم... حالا خانواده تاچا به مکزیک برگشته اند و او با من زندگی میکند... بیست روز بعد او خواهد فهمید که حامله است و هشت ماه بعد یک دختر بور که بیشتر شبیه خودش است تا من به دنیا خواهد آورد.
امروز کمی زود تر از خانه در می آیم. قبل از مطب، وقت سلمانی دارم. تاچا را می بوسم و از او می خواهم کمتر کار کند تا به جنین آسیبی نرسد . ده روز است که دکتر به ما گفته او حامله است ، و هر دو کمی سردر گم و مضطربیم... شامپو ال.وی را بر میدارم و از خانه بیرون می آیم.
به سلمانی کمی دیر میرسم ولی مشتری دیگری نیامده و نوبت من محفوظ مانده.شاگرد مغازه کت و کیف دستی ام را میگیرد و از من میخواهد برای شستشوی اولیه روی صندلی چرمی جلو دستشویی بشینم. شامپو ال.وی را به او میدهم تا با این شامپو سرم را بشوید. جلوی دستشویی گودی کوچکی ست که حدس میزنم جای گردنم باشد. شاگرد که متوجه سر در گمی من شده از من میخوهد که پشت به دستشویی روی صندلی بشینم و از پشت گردنم را در گودی قرار دهم . طوری که صورتم به سمت سقف باشد و موهایم زیر شیر آب قرار بگیرد. شاگرد دو دکمه از پیرهنم را باز میکند و یقه ام را طوری تا میزند که شبیه یقه هفت ایتالیایی گشاد میشود. روی شانه هایم حوله آبی رنگی می اندازد تا بعد از شستشو، با آن به جان موهایم بیفتد و نگذارد حتی یک قطره آب روی پیرهنم بریزد... آب را باز میکند... کمی از شامپو کف دستش میریزد که می توانم بوی نا آشنایش را تشخیص دهم. پاهایم را دراز میکنم و راحت روی صندلی چرمی لم میدهم . آب روی موهای کم پشتم میریزد و من چشمانم را می بندم و در کل شستشو بسته نگه میدارم تا صدای آب قطع میشود و شاگرد برای آخرین بار به موهایم چنگ محکمی میزند.منتظر میمانم تا به من بگوید بلند شوم و با حوله موهایم را خشک کند... ولی چند ثانیه میگذرد و هیچ چیز نمیگوید... کل اتاق کاملا ساکت است.تخیلاتم فعال شدند و هزار صحنه مختلف در سلمانی تصور میکنم ... تا اینکه روی لبانم احساس خنکی و خیسی و کمی طعم توت فرنگی شیرین میکنم که هر لحظه بیشتر میشود و دو لبم را لمس میکند. از میان تخیلات، دو لب را تشخیص میدهم که من را بوسیده است... آن زن هنوز آنجا ایستاده است !
>ادامه دارد<



