تبليغاتX
سیاه مشق های یک معده فراری!

سیاه مشق های یک معده فراری!

Nomore , cause and effects rules here

از اونجایی که اینجا در ایام نوروز بی صاحب خواهد ماند ، دروغ ۱۳ ای که بعضی از مخاطبین این بلاگ ممکنه امسال بگن رو  همین امروز مینویسم ...

به قول استاد فرانک ابگنیل ( فیلم اگه میتونی منو بگیر) یه دروغ رو اونقدر ادامه بدید و بزرگش کنید که خودتونم باورتون بشه دارین راست میگید .اونوقت بقیه هم باورتون میکنند !

 اما دروغ سیزده از زبان بعضی از خوانندگان این بلاگ :

نیما (مدیر) : آقا من پایه ام ... امشب بریم بیرون٬ ناز نمی کنم !

علی (وربال) : اصلا جو نمیدم ... دقیقا همین طوری که برات تعریف کردم اتفاق افتاد!

مالی : الآن خیلی جدی دارم باهات صحبت میکنم!

علی (فیلمی) : اون پولی که به فلانی قرض داده بودم رو خجالت نکشیدم و ازش پس گرفتم!

بیتا (فسقلی) : من اصلا لجبازی نمیکنم و کاملا  منطقی با فلان قضییه برخورد میکنم!

دکتر(مهدی ارشدی) :  الان تنها تو کافی شاپ کاخ نشستم!

خشایار (خش) :  همه چیز رو براست! من از شرایط راضی ام

مرضیه (بهار نارنج): امروز حالم خوبه. نه خسته ام،نه قلبم درد میکنه ٬نه مریض ام٬ نه حالم گرفته ست

میثم (آقا اسد) :  از هر چی وبلاگ و این سوسول بازی هاست بدم میاد . تا حالا یه بلاگ هم نخوندم!

ایلنوش ( آشپز) : الان دارم درس میخونم ... وقت ندارم کار دیگه ای بکنم !

شهرزاد (دختر عمو) :< ما ارادت داریم >  اگه میخوای غیبت کنی که من پایه نیستم ، پاشم برم !

عیسی (مدیر دخانیات): الان خونه مادر بزرگمم . از اونجا میرم شهرک غرب٬جزوه کپی کنم.بعدا میام!

شهریار (پسر عمو) : <سلام یَره> ایمان جان ؟ من دیگه کاری به کار دختر ها ندارم !

صادق کتابی :  من امسال دیگه فارق التحصیل میشم ... دیگه منو تو دانشکده نمیبینی!

علیرضا (فرمانده) : باید با یه بر اندازی نرم، وضع رو درست کرد.من خودم سردمدار یه جنبش میشم!

نگار (نگارخونه) : وای چقدر امروز تو جمع صحبت و سر و صدا کردم!

سیفل (امین) : اگه نظرتو بگی سریع قبول میکنم و اصلا مخالفت نمی کنم.

میتیا (مهدی) :  نه بابا کجا بریم ؟ من پایه برنامه امشب نیستم !

محمود (قلی پور) : الان مو هام به هم ریخته است ... نمیتونم بیام دانشگاتون!

فیروزه (پاییز نو ) : ------ به دلیل ندیدن طولانی مدتش دروغی به ذهنم نمیرسه ------

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 اسفند1386ساعت 17:47  توسط مدیر مالی  | 

احمق کسی یه که باور نداره آرزو هاش به حقیقت تبدیل میشه ... احمق تر کسی یه که فکر میکنه رویا هایی رو که به دست آورده برای همیشه میتونه نگه داره!

تقریبا پارسال همین روزها بود که دختر آرزوهام کنارم نشسته بودو با هـــــــــــــــــــــــــم حرف میزدیم . دختری که هیچ وقت نتونسته بود پاشو از مرز رویاهام بیرون بذاره حالا در حقیقت متبلور شده بود ! . . . تا همین سه ماه پیش که من رو  به حکم " تو پسر خوبی هستی ولی من به درد تو نمیخورم " محکوم  کرد و  گذاشت رفت .. . تو این یه ساله که گذشت من هم احمق بودم هم احمق تر!

اوایل همیشه تو جمع های چند نفره میدیدمش و وقتی میخواستم برای جمع  خاطره ای تعریف کنم که اونم توش بود  ، سوم شخص صداش میکردم " ایشون ام با ما بود و ... " کم کم بیشتر با هم دو تایی تنها بودیم .و نا خوداگاه ضمیرشم دوم شخص جمع بود " شما هم کلاس هاتون تموم شده ؟ "  یادمه  مرحله تبدیل دوم شخص جمع به مفرد خیلی طول کشید ... اولا ضمیر شما بود ولی شناسه ها رو مفرد به کار میبردم " شما هم اونجا بودی ؟"  تا اینکه یه روز همه چی با هم عوض شد . با اینکه یه سال گذشته ولی میتونم قسم بخورم  قید کم کم اصلا در مورد این مرحله صدق نمی کنه و همه چیز یهو اتفاق افتاد . ناگهانی تر از هر چیز دیگه ای تو این یه سال. " من حس خاصی به تو دارم " این اولین جمله ای بود که "شما" رو بی هیچ مقدمه ای به "تو" تبدیل کرد.

یه درخت هیچ وقت نمی فهمه پیچکی که دورش میپیچه و بالا میره چقدر حریص ئه و تا از پا در نیارش دست بردار نیست ... این ضمیرها هم خیلی به پر و پای ما پیچیدند و حتی به دوم شخص مفرد هم قانع نشدند ... درست یادمه که یه شب ئه تابستونی بود که من کتم رو از تنم در آورده بودم و دستم گرفته بودم. و دوتایی پشت در خونه یکی از  هم دانشگاهه ها ایستاده بودیم که به مناسبت تولدش مهمونی گرفته بود .زنگ اف اف رو زدیم .صدایی ضعیف با پس زمینه ی آهنگ بلند پرسید کیه و من گفتم " مــــــــــاییم!"

این قاعده شه ... یعنی همیشه هم همین طوری بوده ... از سوم شخص شروع میشه و پله پله بالا میره تا جایی که اول شخص رو هم پشت سر میذاره و اون وقت جایی یه که دیگه مخاطب قرار نمی گیره ... یعنی در حقیقت دیگه نیست که مخاطب قرار بگیره . . . یه بازی یه کاملا قانونمند . و البته تکراری . فقط گاهی زمان بازی  کم و زیاد میشه!

.

..

...

این داستان ، یکی از ما ها بود . اگه هر کدوممون بتونیم خوب داستان بگیم میبینیم امسال بشتر از رویاهایی که به حقیقت تبدیل کردیم ، رویاهای به دست اومده ای داشتیم که از دست دادیم . پس چرا سال نو مبارک بگیم ؟

بعضی ها فکر میکنن باید روز تولد بهترین روز برای کادو دادن و تبریک گفتن ئه ...

یه عده هم،کادو اصلی شون رو برای ولنتاین  نگه میدارن ...

بعضی ها هم برای سال نو کادو میدن و تبریک میگن و رو بو سی میکنن .

ولی به نظر من ، بهترین کادو و تبریک ، تبریک بی بهانه است...

چرا ما سعی میکنیم به هم نشون ندیم که چقدر هم رو دوست داریم ...

پس ،

سال نو خواهـــــــــــــد آمـــد !!!

ســــال نو می آیــــــد !!

ســال نو آمـــد!

شر، کـــم هشتاد  و شیـش.

امـروزتـون  مبــــــــــــــــــــــــــــــــــــارک !

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 اسفند1386ساعت 12:26  توسط مدیر مالی  | 

اتل متل جدایی

رفیق من کجایی؟

گاو حسن پریشون...*

یه دل داره پر از خون ...

عشقم که رفت هندستون ...

خونم شده قبرستون.

یه عشق دیگه  وردار...

یه دنیا غصه بردار ...

اسمشو  بذار  بچگی...

تا آخر زندگی!

هاچین و واچین تموم شد ...

عمر منم حروم شد!


* : در این مصرع معلوم میشه مخاطب  عنوان پست گاو  حسن بوده ... نه معشوقه ی مالی!!! 

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 اسفند1386ساعت 14:9  توسط مدیر مالی  |