یادداشت ۱ : به گفته ی ناپلئون «تاریخ را همیشه چیره گان می نویسند»، و البته قصه گویان ... اگر چیره نشدیم حداقل قصه گو باشیم !
یادداشت ۲: روایت زیر علی رقم ارجاعات مستند و نامهای حقیقی ،کاملا خیالی است.
وقتی ما رو از خانه بیرون آوردند هنوز وضع شهر غیر عادی بود . فقط دکتر فاطمی خودش رو تسلیم نکرده بود و هنوز متواری بود ... جناب دکتر مصدق با همان پالتوی کرم رنگ همیشگی شون جلوتر از ما خارج شدند بعد دکتر صدیقی بعد دکتر معظمی بعد من و آخر هم دکتر شایگان ... دکتر شایگان بیچاره وقتی مامورهای شهر بانی اومدند ما رو ببرند خواست با زنش تلفنی صحبت کنه که وقتی شروع به صحبت کردن به زبون فرانسه کرد گوشی رو از دستش گرفتند و نذاشتند با زنش خداحافظی کنه . حتما انتظار داشتند با زن فرانسویش به فارسی با لهجه ی گیلکی صحبت کنه. بیچاره هنوز پوست صورتش، آفتاب سوخته بود. ده روز نمی شد که از ماموریت پس گرفتن ادوات استخراج نفت از انگلیسی ها در نواحی نفت خیز جنوب برگشته بود .
خورشید هنوز تو غروب کردن دودل بود و هوا کاملا تاریک نشده بود، شنیدم که دکتر مصدق به دکتر صدیقی،وزیر کشور کابینه، میگفت “برای تسلیم کردن خودمون عجله کردیم ، باید میذاشتیم خورشید کاملا پایین بره . خوش ندارم مردم منو تو این وضعیت ببینند. “ ولی کی اهمیت میداد چه مردم میدیند چه نمیدیدند کابینه ی مصدق قافیه رو به کودتای زاهدی باخته بود و شاهدش تو یه صف راه رفتن وزرای کابینه بود، مثل بچه های دبستانی که صف میکشند و منتظر اجازه ی ناظم برای وارد به کلاس می مانند... خورشید از خجالت روی دکتر شایگان پایین رفت.
اول دکتر مصدق گفت دوست دارد او را با ماشین شخصی خودش تا شهربانی ببرند، ولی هوچی گران و لومپن ها از ماشین چیزی جز کوهی از آهن غراضه باقی نگذاشته بودند. به ناچار برای ما یک ماشین گرفتند. راننده را می شناختم وقتی در کالج انگلیسی ها زبان انگلیسی تدریس میکردم ،این مردک دربون کالج بود که بعدا شنیدم به خاطر مزاحمت برای دانشجویان دختر اخراجش کردند و حالا راننده ی ما بود برای انتقالمون به شهربانی . همان لحظه ی اول که سوار شدم من راشناخت. بر گشت و دست داد و با لبخندی که بیشتر برای نشان دادن دندون آسیای طلایی رنگش بود به من گفت “عذر مرا بپذیرید . من یک راننده ام و تقصیری ندارم ... مقصر همان کسی است که به ۵۰هزار لیره مقرری سالیانه انگلیسی ها برای استخراج و فروش نفت ایران اکتفا نکردند و طمع ورشون داشت“ جوابش رو ندادم وسر روی شونه ی دکتر معظمی گذاشتم و تا شهربانی خوابیدم .
ساعت ۸:۱۳ دقیقه بود که به شهربانی رسیدیم . بر خلاف معمول ، با ماشین از در اصلی شهربانی وارد شدیم . وقتی پیاده شدیم ، جمعیتی که جلوی در شهربانی تجمع کرده بودند شروع کردن به بد و بیراه گفتن به جناب مصدق و انصافا عده شون هم کم نبود ( که البته دونفر کمتر یا بیشتر چه توفیری میکند، وقتی نه به تایید ملت ما آزاد میشویم ونه به تقبیح آنها محکوم) سرهنگ انصاری ، معاون نیروهای انتظامی، که شخصا برای تحویل گرفتن ما آمده بود رو به سربازان داد زد که خفه کنید این پدر سوخته ها را. برخورد سرهنگ انصاری با ما بسیار محترمانه و توام با شرم بود همچون شرم میهمان از صاحب خانه به خاطر فرزند چموشش . دکتر مصدق را دیدم که همینطور که به سمت امارت میرفت عرق میریخت وقطره قطره آب میشد . دست در جیب پالتو اش فرو کرد و دستمال سفید بیرون آورد و عرق دوده گرفته ی روی پیشانی بلندش را پاک کرد. قطراتی به رنگ نفت خام که حالا مصدق را آب میکرد.
داخل شهربانی به هر کدام یک اتاق دادند. سرهنگ انصاری به من گفت هر چه احتیاج داشتید به خودم بگویید . من تشکر کردم و بعد از رفتنش روی تخت دراز کشیدم . از اتاق بغل صدای دکتر مصدق میامد که چیزی با خود نجوا میکرد . اهل دعا نبود . فکری هم نبود . عادت داشت هر چه در ذهن دارد را به اطرافیان بگوید. ولی اینبار با خودش صحبت میکرد که خیلی دوست داشتتم بدانم چه میگوید . فقط یکبار دیگر او را اینگونه دیده بودم و آن مربوط میشود به جلسه مجلس ششم که رضا خان میخواست انقراض حکومت قاجار و تاسیس حکومت پهلوی را اعلام کند و مصدق جوان و جسور به نمایندگی از مخالفان (به رهبری مرحوم مصدق) که صحن را ترک کرده بودند سخنرانی کند. و قبل از روی تریبون رفتن کنار من نشسته بود و متن ها را برای خود مرور میکرد . آن روزها من پنج سال از مصدق بزرگتر بودم . ولی شک دارم تا فردا از من پیر تر نشده باشد. صدای مصدق در فریاد های جمعیت گم شد و ستاره پشت ابر. چشم روی هم گرفتم...
نزدیک سحر بود که من و دکتر شایگان و دکتر صدیقی را بیدار کردند و گفتند که باید به فرمانداری منتقل شویم . اجازه خواستم که با دکتر مصدق و معظمی خداحافظی کنم که گفتند نه ! دیگر دکتر را ندیدم تا جلسات دادگاه. دادگاه های سوری...
باز هم دادگاه ... باز هم حکم و حاکم ... باز هم موافق و مخالف ... بازهم تجمع و حمایت و محکومیت جمعیت جلو ی در امارت . این بار دست نوشته های نستعلیق و با حوصله ی " مقدم جناب آقای دکتر مصدق ، یگانه ناجی ایران در دادگاه بین المللی لاهه را گرامی می داریم " سال گذشته که جلوی شیشه ی هر اتومبیل و بین دو دست هر جوانی دیده میشد جای خود را به نوشته های بد خط و حول حول نوشته شده ی " کابینه ی خائن ، محکوم باید گردد " داده . مطمئنم نویسنده آنها سه کلاس هم سواد ندارد و دکتر مصدق به قول آنها خائن ،فقط سه مدرک دانشگاهی حقوق از سه دانشگاه معتبر اروپایی دارد!
صدای زوزه ی قاضی هنوز میاید . هر چه می گوید جناب دکتر تحریک نمی شود که در دفاع از خود سخنرانی کند . اگر کسی در جلسه بیدار بود " مرد سال مجله ی تایم " را میدید که در دادگاه کشور خودش محاکمه میشود . مصدق همان مصدق است ... همان که در جلسات چهار ساعته دادگاه لاهه روی پا می ایستاد و با حقوق دانان و وکیلان دولت فخیمه انگلستان دست و پنجه نرم یکرد و نهایتا پرونده شکایت آنها را در مورد ملی شدن نفت و لغو قرار داد یک جانبه دارسی ، مختومه کرد . اما دادگاه همان دادگاه نیست. اینجا هر حرفی محکوم به شنیده نشدن است. دستمال سفید خود در از جیبش بیرون می آورد و گونه هایش را پاک میکند . دستمال را در مشتش می فشارد . بازوانش را خم میکند و روی میز جلوی خود میگذارد و سرش را به نرمی روی آنها فرود می آورد . اگر ذره ای از خیال شاعرانه بهره ای برده باشی و آن صحنه را ببینی مطمئنا گیوتین بالای سر دکتر را هم به وضوح میدیدی که آرام پایین می آمد . بعد از چند لحظه مشت دکتر سست شد و دستمال از دستش افتاد . انگار گیوتین کامل پایین آمده بود و دکتر در همان حالت به خواب رفته بود...
لحظه هايی هستند به سنگينی تاريخ... لحظه هايی هستند که خود تاريخ است. و بی شک این یکی از همان لحظه هاست!
