ادامه ی بررسی زندگی مشترک بزرگترین وبلگ نویسان ایران!!
اول به تیزر یک دقیقه ای که از قسمت قبل آماده شده تا قسمت قبل یادتون بیاد توجه بفرمایید :
<نما خارجی / صدای آژیر پلیس . دوربین زیر پل شریعتی که از روی اتوبان شهید بهزادیان (همت سابق) میگزره ثابت و فقط حرکت دورانی در جا دارد . از دور یک الگانس پلیس به دنبال بی ام و سری سی و پنج ،وارد کادر میشود. رانندهی بی ام و دختری جوان است. با نزدیک شدن ماشین ها آهنگ تیزر که یکی از اهنگ های هوی گروه لینکینگ پارک ئه شروع میشه >
- مدارک ماشین ، گواهی نامه ، کارت بیمه
<مرد قوی هیکلی با دور شدن ماشینی که از خرید چسب زخم از او ممانعت کرد سیگار خود را زمین می اندازد و زمین آتش میگیرد. دوربین برخورد سیگار با زمین را اسلو موشن میگیرد. >
- تف به این رفاقت ها .... تا زن گرفت ما رو فراموش کرد
<آهنگ تند تر و سنگین تر می شود و صحنه های متوالی خیلی کوتاه (حد اکثر ۱ ثانیه ) از جلو چشم بیننده عبور میکند: >
<صحنه ای از جنگ ایران و امریکا و کشته شدن سردار ایمان>
<صحنه ای از صف جلو سینما فرهنگ و خرید بیلیط برای جشنواره دهه ویکتوری>
< دادگاه خانواده و سپیده که ایستاده و به شوهرش اشاره میکینه وداد میزنه و قاضی با چکش رومیز میکوبه>
< پسری که با دماغ قرمز کنار چادر سیرک ایستاده و با دختر بندباز حرف میزند و سیگار میکشد >
< مردی که وقتی از همسرش کادوی ولنتاین رو میگیره از خوشحالی با مشت به صورت همسرش میکوبه >
< ازدواج مرد پلیس با دختر و بی ام و ای که گل زده شده و دوربین از پشت آینه بغلش نما را میگیرد>
- آقا یه چسب زخم بخر ...
- تو صف واستا آقا به هر کی فقط یه بلیط می فروشم ...
- جناب سروان گواهی نامه همراهم نیست ... از لهجتون پیداست هم مشهدی هستید
- ها ها ها ها (خنده ی علی فیلمی به دختر اسکورسیزی وقتی اومده بود بلیط بخره )
- خشایار من دیگه با تو نمیتونم زندگی کنم . شهر من کیش ئه کیش ئه کیش ئه.
< در اینجا آهنگ که به اوج خودش رسیده قطع میشود و یه آهنگ لایت مثل تم البوم (مردان قصه ) کریس دی برگ برای پنج ثانیه پخش می شود >
< نما داخلی / اتاق خوابی بدون نورپردازی که فقط نور خورشید صبحگاهی شلخته روشنش کرده... باد میوزد . وناگهان کاغذ دیواری بالای تخت خواب که ادامه اش به به ابعاد دو در یک متر روی تخت آمده کنده میشود و از اتاق پنجره به بیرون می پرد>
نیما
دختری سو رئال که وجود خارجی نداره ... کاغذی به ابعاد یک در دو متر پر شده از صفر و یک که در اتاق خواب نیما ، آرشیتکت مجسمه ی "فیری دام" میدان آزادی ، نصب شده . لازم به ذکر است که مجسمه ی مذکور مشابه نمونه ی آمریکایی خود با دماغی برجسته تر است. بعد از یک سال کاغذ ها هم از کنار در باز پنجره میپرن توی کوجه ... و نیما را غرق در عرق تنها میذارند.
در همین حال نیما در اتاق کارش مشغول ویرایش دفترخاطراتش برای چاپ سوم توسط معتبرترین ناشر ایالت ایران ( که بعد از سیبری بزرگترین استان ایالات متحده ئه) در تیراژ ۳ میلیون نسخه با عنوان "وضع حمل طبیعی بهتر از سزارین!" می باشد. ناشر ازش خواسته بود با گنجاندنچند خاطرات مهیج و بعضا تخیلی وخاطرات عاشقانه با همسرش تیراژ رو از ۵۰۰ هزار در چاپ اول به ۱ میلیون در چاپ دوم و حالا به ۳ میلیون در چاپ سوم برساند.
آخرین شیشه ی آب جوی نیما هم تمام میشود (همینه دیگه کسی که تو جمهوری اسلامی هر روز دلستر بخوره کارش تو اون روزگار به آبجو می رسه!) . با تقلا شکم برآمده اش را از پشت میز تحریر تکان میدهد و به سراغ یخچال میرود. یک لیوان هم برای همسرش میریزد تا با هم لبی تر کنند... تازه وقتی وارد اتاق خواب می شود متوجه داستان میشود ... چند لحظه ایستاده اتاق را وارسی میکند بعد، همان جا روی تخت مینشیند و هر دو لیوان را سر میکشد. و با عجله به اتاق کارش بر میگردد. انگار فکری به ذهنش زده باشد . چک نویس تمام خاطرات را درون سطل آشغال میریزد. با مکثی کوتاه به ناشر زنگ میزند و می گوید که دفتر خاطرات آماده است و با پیک برایش خواهد فرستاد.
هفته ی بعد دفتر خاطرات "وضع حمل طبیعی بهتر از سزارین!" در تیراژ ۶۰ میلیون چاپ شده و در هر مغازه ای پیدا مشود. ناشر خیلی از نیما راضی ست. یک دفتر ۱۰۰ برگ سفید.
امین (سیف ال )
وقتی برای تهیه ی گزارش به منزل امین رفتیم ، تقریبا ظهر بودو خورشید درست وسط اسمان بود که پسر بچه ای ۸ ساله ، که در همان سن وسال هم ریش به حد غایت در آورده بود در را برای ما باز کرد اسمش ادولف بود . چند لحظه بعد مادرش به استقبال ما آمد. خودمان را معرفی کردیم ... چند قطره خورشیدی که از گوشه ی چشمان زن به روی گونه هایش غلطید کافی بود تا بفهمیم با یک خانواده ی مصیبت دیده از جنگ رو برو هستیم. زن فارسی را با لهجه صحبت می کرد. توضیح داد که در جوانی مانکن یکی از جورنال های فرانسوی زبان بوده است و یکبار که امین برای تهیه عکس به مجله آمده بود با او آشنا شده .زن گفت بعد ها فهمید که آن عکس ها را برای مقاله ای تحت عنوان " زن غربی کالای معاملاتی" چاپ شده در مجله ی همشهری جوان می خواسته که خودش هم خریدار این کالا شده . زن از زندگی مشترکشان گفت و گفت (تیریپ کامران نجف زاده
): امین همیشه عاشق من بود هیچ وقت منو تنها نمی گذاشت . حتی یک لحظه هم نمی تونست بی من جایی بره و مطمئنم الان هم روحش بخاطر دور بودن از من در عذابه . او گفت که در جنگ بعد از آزاد سازی سرخس(در آن زمان ایران از غرب تا سرخس فتح شده) سرلشگر امین به پیشروی خود به سمت غرب ادامه داد و با جنگ های نامنظم وچیریکی توانست تا شاهرود هم پیش رود. تا اینکه یک روز در میدان جنگ حوس کنسرو لوبیا به سرش میزنه و با چاقو سعی میکنه در یک کنسرو را باز کند ... که در کنسرو رها میشود و گلو ی امین را می برد و ... ( در این لحظه زن به گریه می افتد و همکار ما، علی رجبی ، او را به داخل خانه میبرد تا آرامش کند... چند ماه بعد فامیل ادولف از کفاش زاده به رجبی تغییر میکند! )
مهدی (میتیا)
<فکر بد نکنید ... مهدی روشن فکره .... اصن تا اون زمونه این مسائل حل شدست ... اه بسه مقدمه چینی. میگم چی شده اصن فکر بد کنید . چیکارتون کنم؟؟>
دوربین در خانه ی مجلل آپارتمانی این زوج نه چندان جوان میگردد . خانه با سلیقه مبلمان شده. صدای تلویزیون روشن ، سوختن چوب در شومینه ، و ظرف شستن زن مو بلند سیاه گیسیی به گوش میرسد . دوربین در حال نزدیک شدن به ظرفشویی ست. دختر با گیس های سیاه و پوست سبزه اش کاملا پشت به دوربین است... صدای بالا آمدن مردی از پله های پشت در ورودی، هر لحظه نزدیک تر میشود. احتمالا شوهر این دختر یعتی میتیا ست .دوربین همچنان به سمت دختر نزدیک میشود. وقتی کاملا دوربین پشت سر دختر قرار گرفته در وردوی باز میشود و دوربین به سمت در میگردد. این مرد کهن سال مهدی نیست ، مارکز ئه!! دوربین دوباره به سمت دختر باز میگردد:
- سلام عزیزم ، چقدر دیر کردی داشتم نگران میشدم .
آن دختر، دختر نبود بلکه خود مهدی بود... که دوباره مو هاش رو بلند کرده ! < بقیه داستان به تحلیل های شخصی خواننده رها میشود>
الان دقیقا در منزل بزرگترین زوج هنری ایران ایستادیم... مهدی همیشه یه همسر فداکار بوده که به خاطر علاقه اش به مارکز از کار بیرون دست کشیده و خانه داری میکند و هر شب با هم رمان مینویسند. این داستان زندگی خوشبختانه ولی روزمره مهدی است ... تا اون روز شوم که دوباره مارکز ، بعد از ظهر به خانه بازگشت:
- سلام عزیزم ، چقدر دیر کردی داشتم نگران میشدم .
مرد متوجه کاغذ دیواری های پر از صفر و یک که از پنجره وارد اتاق خواب شده بودند شد. مارکز (که خیلی بچه ی تیز و تیکه گیری یه و به گرفتن لقب گل ریز نایل شده) متوجه عشق جدید مهدی می شود و از همان در خارج شد بدون اینکه در فیلم دیالوگی بگوید (خدایی انقدر بودجه نداشتیم که مارکز و بیاریم بازی کنه و دیالوگم بگه). مهدی پیش بند رو از روی تنش می کند و قهقه زنان وارد اتاق خواب می شود و کاغذ دیواری ها را از روی تخت جمع می کند . همانطور که از خنده نفسش بند آمده به در کمد می کوبد و بریده بریده میگوید : حالا میتونید بیاین بیرون ... دیگه برای همیشه رفت ... دیگه لازم نیست فقط صبح تا عصر اینجا باشین . میتونید همیشه اینجا بمونید .
در کمد باز میشود و دو نفر از آن بیرون می آیند . سرلشگر مفقود الاثر امین و مرد چسب زخم فروش وربال!
مرضیه(بهار نارنج)
موریزاکی... همون پسره تو فوتبالیستها که لباس تیمشون زرد بود و قلبش درد می کرد و خیلی تاکتیکی بازی میرد . این طوری بهار نارنج با سر آشپز جاری می شن (حالا تو کف بمونین که داداش موریزاکی کیه تا قسمت بعدی بگم ) داستان از این قرار بوده که یه بار برای گزارش از کاپیتان تیم قهرمان جی لیگ ( لیگ ژاپن) باشگاه خبرنگاران جوان موریزاکی رو به دفترش دعوت می کنه. .. خبرنگار بهار نارنج بوده. در حین مصاحبه قلب خانم خبرنگار درد میگیره و نقش زمین میشه . موریزاکی ( با توجه به فارسی بودن فیلم ) به سراغ یکی از کارکنان زن باشگاه میره و ازش کمک میخواد ... و از اونجایی که خودشم مرض قلبی داره ۲ تا قرض زیر زبونی به همکاره بهار نارنج میده که بذاره زیر زبون مرضیه .
دکتر ماسل تو کتاب تاثیر روح بر بدن نوشته که هر خاطره ی خوب یا بد مستقیما با یکی از عضلات بدن در ارتباطه که وقتی فرد با بازخوانی اون خاطره تهیج میشه آن عضله منقبض می شود. <ترومپت> از شانس بد بهار نارنج خاطره ی اون روز مستقیما روی عضله ی قلبش تاثیر میذاشت. بعد از جنگ جهانی سوم و بسته شدن مرز های ژاپن با تمام ایالات متحده ، قرص های زیر زبونی در ایران نایاب شد. و بهار نارنج برای تهییه ی قرص مجبور شد همسر موریزاکی شود و اقامت ژاپن بگیرد و با او به ژاپن برود. حالا او صاحب زندگی مرفهی در ژاپن است ... البته تا قبل از اینکه چشم و هم چشمی هاش با جاریش باعث جدایی و آوارگیش تو کشور غریب بشه.
سرآشپز
همسر آینده ی آشپز کسی نیست جز بابی. اون آقاهه تو کارتون گالیور که هی میگفت : " من میدونستم. ما نمی تونیم !!" البته تو اون کارتون هم علاوه بر بازیگری ، تهیه کننده ی پروژه هم بوده و کلا با برادرش موریزاکی تهییه کنندگی بسیاری از کارتونهای ژاپنی را به عهده داشته. در زمان تهیه ی این گزارش سر آشپز در حال کار کردن روی پروژه ی پروفسورای خود رشته ی نساجی می باشد . پروژه از سوی موسسه جهانی حمایت از بافندگان و پوشندگان پیش خرید شده و تا آخر پروژه فقط یک صفحه باقی مونده که اونم ذکر منابع تحقیقاتی است. ولی شوهرش روزی شصت بار بهش میگه من می دونستم ، تو نمی تونی این پروژه رو تموم کنی و نهایتا هم سر آشپز پروژه را تحویل نداد ... البته این روزها سرش خیلی شلوغه و بالاخره بعد از ده سال تلاش (از سال ۸۶ تا حالا) موفق به گرفتن گواهی نامه رانندگی شده است. در حقیقت این کارت مقدمه ی کارت اخطاریه دادگاه خانواده ی سر آشپز شد... آخرین خبر ها حاکی از آن است که طی مراسم باستانی چشم و هم چشمی او و بهار نارنج که اصلا رانندگی بلد نیست ماشین های همسر هایشان را برداشته و در خیابان ریس گذاشتند . و هر دو ماشین را به ...فنا دادند. یک ماه بعد از آن حادثه، رای دادگاه خانواده به نفع شوهر ها صادر شد و هر دو در شهر غریب آواره شدند. و به شغل شریف مرده سوزی روی آوردند . هم اکنون آندو بزرگترین کمپانی مرده سوزی را در جهان دارند و حتی نایل به جایزه ی نوبل بهداشت در سال ۲۰۱۸ شدند !
آقا اسد
دختر بازرس پرشین بلاگ که هر روز تمام وبلاگ های فارسی زبان را مطالعه می کند و برای سایت های بیگانه مقاله مینویسد و وبلاگ نویسان را مسخره می کند. و هر شب وقتی شوهرش به خانه می آید مشغول پختن شام است و آقا اسد تمام مدت فکر می کند که همسرش حتی بلد نیست کامپیوتر را روشن کند... < به دلایل امنیتی و حفظ جان از نوشتن ادامه ی توصیفات همسر آقا اسد معذورم ... باشه یه روزی که خودش سفر بود و اینجا سر نمی زد>