تبليغاتX
سیاه مشق های یک مالی

سیاه مشق های یک مالی

Nomore , cause and effects rules here

علی -وربال-

دختری در ابعاد خود علی که بوی قورمه سبزی روی پیشبند ظرفشویی سفیدش  اپیدمی شده ... علی فقط یک بار اونو بدون  پیشبند دیده ، تو جشن عروسیشون که پیشبندو از زیر لباس عروس پوشیده بود ... عفت خانوم ( دختره) تا قبل از ولنتایم اول بعد از ازدواجشون از نعمت دو چشم سالم برخوردار بود ...(خودم میدونم ولنتاین ئه . ولیولنتایم بیشتر حال میده .آدم تو دهنش یه حس خوبی میشه وقتا میگه بی صدا میگه ولنتایم ) تا اینکه کادو ولنتایم و- با این تیریپ سوسول بازی های چشماتو ببند . . . 1 2 3  حالا وا کن- به علی داد و علی محبتش گل کرد و چهار تا مشت از اونایی که زمان جوونیش به دوستای زمان مجردیش، نیما و ایمان برا ابراز علاقه میزد ، به صورت همسر مهربانش نواخت ... گفتنی ست بعد از یک سال این دو چوغوک عاشق  بچه دار شدند. این روز ها ، به پیشنهاد علی و با توجه به نقص عضو عفت خانوم ، به بچه تریاک می دهند تا صبح تا شب در آغوش ÷در آرام بخسبد و مانع کسب درامد سر چهار راهی نشود!

علی -فیلمی-

بانویی فرهیخته ... تحصیل کرده ... پولدار ...  دختر مارتین اسکورسیزی ... بلوند با چشمانی روشن ... خلاصه در یک کلام ... خیلی از علی سر تر بود. اولین بار برای دومین  جشنواره ی فیلم دهه ویکتوری ( دو سال پیش آمریکا به ایران حمله کرده و طی ده روز معروف به دهه ی ویکتوری ایران رو فتح کرده ) برای اکران فیلم پدرش به ایران آمده بود که با علی که بلیط فروش باجه  یک سینما فرهنگ بود آشنا شد. قضیه از اینجا شروع شد که به جای 1.5 تومن به علی دلار داد ( در آن روزگار رییس جمهور سابق ایران سه صفر از جلوی اسکناس ها بر داشته ) و علی شروع به خنده کرد ... از اون خنده قشنگ هاش !  آملی عاشق خنده های این پسر بلیط فروش میشه و مخ آملی اسکورسیزی به همین سادگی خورد... البته بعد چند ماه بین این زوج اختلاف افتاد ... اولین بار آشنایی علی با مرد درشت هیکلی که سر چهار راه چسب زخم میفروخت کلی باعث آبروریزی  جلوی آنجلیناجولی  و جانی دپ که به تازگی با هم ازدواج کردند و برای ماه عسل به ایران اومدند و تو ماشین بودند شد... بعد ها حمایت بیش از حد علی از فیلم رئیس کیمیایی و رابطه مخفیانه ی او با دختر کیمیایی کار رو به دادگاه خانواده و نهایتا طلاق کشاند...

خشایار

سپیده!!! خواننده ی معروف آهنگ کیش!  گفتنی ست خشایار در رژیم سابق 13 بار نامه ی خواستگاری برای دختر رویاهاش فرستاد ولی هر بار جواب رد با چهار تا فحش جدید شنید .  بعد از حمله ی آمریکا به ایران خش یکی سران  بزرگ مملکتی شد و بلافاصله سپیده به ایران اومد و از خش خواستگاری کرد.  اما به رسم قانون نانوشته ی سایه ( تو یه رابطه عاشقانه طرفت مثل سایه است . اگه دنبالش بری از فرار میکنه و اگه رو بهش ندی دنبالت نیاد) خشایار دیگر علاقه ی چندانی به سپیده نداشت و کم کم به تعدد زوج های موقت روی آورد. دختره هم رابطه خش با شهید ایمان بهزادیان از نیرو های مقاومت چیریکی در برابر آمریکا رو به روزنامه ها میکشونه و با امضای حکم استیضاح خش انتقام سختی از شوهر خائنش میگیره .  بعد از این جدایی خش بی ÷ول و مقام در یک سیرک ، با دماغی قرمز و صورتی رنگ کرده به کار مشغول میشه و یکی پس از دیگری پله های پیشرفت را طی میکند و در

همان سیرک با دختر بند باز تشکیل خانواده می دهند و زندگی آرامی به راه می اندازند.

بی تا

 با اینکه این همه سال گذشته ولی قولی که یه روز به ایمان داده بود رو فراموش نکرده .  هر روز صبح ساعت 5 از سوار بی ام و یه سری سی و پنجش میشه و یه دور کل طول اتوبان شهید ایمان بهزادیان و طی میکنه! یکی از همین روزها  پلیس بزرگراه به جرم  سرعت غیر مجاز بی ام و شو متوقف میکنه  پلیس مرد جوونی  با ته لهجه ی مشهدی  که وقتی متوجه همشهری بودنشون میشه فیلم کات میخوره و صحنه ی عروسی در سکانس بعد به نمایش در میاد. متاسفانه این ازدواج هم مثل بقیه ازدواج ها به سر انجامی نمی کشه وبنا به دلایلی  بعد از کمتر از دو سال داماد متواری میشه ...  ماهعسل این ازدواج دختری به نام دانا ست که قبل از 5 ماهگی از دنیا میره . علت مرگ تغذیه نامناسب با آیس پک وانیل به جای غذای نوزاد تشخیص داده می شود .

الهام تحویلی

پسری لاغر اندام ... یه کم شلوغ ... کلا خوش تیپ! ... تحصیل کرده در رشتهی برق امیر کبیر که برای ادامه ی تحصیل به خارج رفت ...عاشق ماشین های پژو ی 206 قدیمی که هنوز یکی از همان سری به رنگ نقره ای را برای خود نگه داشته ... این زوج بر خلاف زوج های قبلی تا آخر عمر با خوبی و خوشی کنار هم زندگی کردند و خوشبخت شدند . . . ( شاید الان داری به این فکر میکنی که چرا اون روز تو ماشین  بی مقدمه بهت گفتم ته مایه ی هر شوخی ای یه حرف جدیست  که باید متوجهش بشی... درسته . دقیقا برای همین جا بود )

نیما

دختری سو رئال که وجود خارجی نداره ... کاغذی به ابعاد یک در دو متر پر شده از صفر و یک که در اتاق خواب نیما ، آرشیتکت مجسمه ی "فیری دام میدان آزادی" ، نصب شده . لازم به ذکر است که مجسمه ی مذکور مشابه نمونه ی آمریکایی خود با دماغی برجسته تر است. بعد از یک سال کاغذ ها هم از کنار در باز پنجره میپرن توی کوجه ... و نیما را غرق در عرق تنها میذارند .

* توجه : به دلیل نزدیک شدن به اذان مغرب و ذیق وقت ادامه ی نیما وسایر  دوستان( بهار نارنج ، آشپز ، سیف ال ، آقااسد ، میتیا )  را در برنامه ی بعد خدمتتان ارائه میکنم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 شهریور1386ساعت 5:47  توسط مدیر مالی  | 

خدایا صبر مار را زیاد کن...

ودر این کار عجله کن!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 شهریور1386ساعت 18:7  توسط مدیر مالی  | 

ضد حال یعنی وقتی بری کوه یادش باشی و واسش سنجد کوهی بکنی و وقتی ام رفتی دریا واسش صدف جمع کنی. و بعدشم بری تو نت و ببینی خانم محجوب مثلا چادری به خیال خودش محض دلبری عکس ضایعشو گذاشته کنار مسنجرش . اونوقت که باید سنجد ها و صدفها روببری سر قبرتو به ریش بابات بخندی ...

  <علی / وربال>

 

 

 

 

هیچ علاقه ای به پیروزی تیمش نداشم نداشت ... اسب سفید عاشق قلعه بود. از اول بازی تا آخرش تو خونه ی a2 کنار قلعه میموند و از جاش جم نمی خورد. تا اینکه یه روز ،اسب تنها مهره ای بود که میتونست جلوی شاه قرار بگیره و رفع کیش کنه . مجبور بود حرکت کنه .قلعه رو به آغوش کشید و بهش غول داد بعد از اینکه رفع کیش شد دوباره به کنارش بر می گرده . سلانه سلانه با دلتنگی به خودش یه حرکت L شکل دادو برای اولین بار از  کنار قلعه تکون خورد .

حرکت بعدی قلعه با شاه رو هم ریخت و شاه قلعه کرد!

 

 

 

 

اگه می برد  صابخونه  شامشو میخورد و می رفت تا سه ماه دنبال اجاره خونش نمی اومد  ولی اگه  میباخت مادر بچه هاشم بعد شام  با اون لندهور میرفت و باهاش تا یه ماه  تو ویلای لب دریاش می موند ... تمام حواسش  به بازی بود . دست اول و باخت ولی دست دوم، بلوف زده و دست و جمع کرد و  سر کیف از منزل  چایی خواست . دست سوم  شروع شده بود که زن چایی به دست وارد اتاق شد . دست و خوب شروع نکرده بود . باید این دست و می گرفت ولی نمی دونست چه کارتی بیاد پایین  .زن سینی به دست از پشت  صندلی  صابخونه رد شد و یه نگاه گذرا به دستش انداخت و به هر دو   چایی تعارف کرد . بعد  به چشمای مرد خیره شد و با چشماش به خشت دیوار اشاره کرد .  مرد مطمئن از پیروزیش پنچ خشت و پایین اومد . صابخونه خنده ی خشکی کرد و آس خشتشو  زده و دست و جمع کرد و دست زن و گرفت و شبونه راهی جاده چالوس شدند .  هر دو خوشحال بودند!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 شهریور1386ساعت 16:12  توسط مدیر مالی  | 

خدایی از فردا ، نه از سه شنبه هر روز آپ میکنم . با مطالب جدید !

 

----------------------------------------------------------------------------------------------------------

الان سه شنبه تموم شد ... و بر خلاف تصور عمومی من آپ کردم ... خانم سر آشپز شما که توضیحات لینک ها رو خوندین دیگه چرا میگین آپ نکردین ؟ میدونی چقدر سخت بود  که توضیحات و در بیارم ... مثلا توضیح خش سخت تر از نوشتن ۱۰ تا داستانه . به هر حال ما امروز به غولمون وفا کردیم . چهار شنبه و پنج شنبه و جمعه هم دارم میرم ساوه ! از شنبه  دوباره در خدمتتونیم .

خداحافظ

+ نوشته شده در  شنبه 3 شهریور1386ساعت 20:24  توسط مدیر مالی  | 

نازا

 

 

 

اگه یه دختر بیست ساله باشی میدونی که هر دختر جوونی که یه بار تو عشقش شکست خورده یا تا آخر عمر  به  همه ی مردها  ، به چشم انتقام نگاه میکنه و دیگه طرف پسری نمی ره  ، یا هر روز عاشق تر میشه  و به دنبال عشق جدیدی تو زندگیش میگرده . بعد از این همه سال فهمیدم که مادر من هرگز جز دسته ی اول قرار نمی گیره ...

هنوز از اینکه پدر اونروز  بعد از ظهر، سعی می کرد خودشو بی تفاوت نشون بده و فقط با دستمال سفیدش دستهای روغنیشو پاک میکرد و و حتی یک کلمه هم حرف نزد ،ازش احساس تنفر میکنم . ولی چیزی بهش نگفتم ... یعنی نتونستم بگم . یه کمی هم به خاطر حرف های مادر بود که بهش چیزی نگفتم...

 

مادر می گفت وقتی نونزده ساله بوده برای اولین بار پدر را جلوی در بار انداز بندر، تو صف استخدام برای خالی کردن بارهای کشتی ها  دیده بود ... اون روزها پیدا کردن شغل برای یه جوون بومی بندر تقریبا محال بود ... کشتی های خارجی  که حتی حمال ها و بار کش ها و باراندازاشونو از چند هزار کیلو متر اونور تر با خودشون میاوردند تا حتی یه سکه اضافی هم صرف پیشرفت این مملکت خراب شده نکنند ، کشتی های داخلی هم ، که تعدادشون از انگشتای یه آدم با یه دست قطع شده هم کمتر بود، مجبور بودند از پرسنلی که دولت بهشون معرفی می کنه استفاده کنند. خلاصه  خبر استخدام  ده نفر برای بار اندازی تو  بندر سریع تر از خبر  پیشروی متفق ها پیچیده بود ... مادر هم همراه پسر عموش اومده بود اونجا. آقا جون همیشه می گفت این ملت حتی اگه از گشنگی نای تکون خوردن نداشته باشن جلوی ناموسشون خم می شن و بهش احترام می ذارن. مادر هم برای همین رفته بود اونجا  تا به خاطر زن بودنش راه بهش بدن و  پسرعموشو ببره جلو ... ولی همه ی ما اشتباه میکنیم . اونروزم روز آقاجون بود که اشتباه کنه . وقتی ده نفر از صد نفر قرار باشه استخدام بشن ، کسی دیگه ناموسی نمی شناسه که بخواد بهش احترام بذاره . حتی یکی به مادر تنه میزنه و اونو میندازه زمین . پدر که اونروزها بر خلاف الانش ،یه جوون لاغر اندام و تیز و بز بوده تو اون ازدحام جمعیت ،با قلدری از سر صف  خودشو به مردی که تنه زده بود  میرسونه و دو تا کشیده بهش میزنه که مرتیکه پخش زمین میشه ، بعدم کلی داد و بیداد را میندازه که شما بی حیاها مگه ناموس حالیتون نمی شه و دست مادر رو میگیره و از زمین بلندش میکنه . وقتی میبینه یه مرد هم با مادرم هست دیگه ادامه نمی ده و به سر صف بر میگرده ...پسر عموی مادر هم وقتی میبینه همه از این جوون حساب میبرن ،از خدا خواسته دنبالش راه می افته و میره سر صف . اون روز هر دوشون استخدام میشن . پسر عمو هم برای تشکر از مادر اونو به همراه دوست جدیدش، پدر ، به یه شام دعوت میکنه . هنوز هم هر وقت مادر از اون شب حرف میزنه ، تمام شوخی ها و چرب زبونی های پسر عمو ورفتار سنگین و اشرافی پدر رو با جزئیات تمام تعریف میکنه.

 

تا مدت ها دیگه مادر از اون روزها حرفی نزد ... هر روز من طلوع خورشید رو از هزار صحنه ی مختلف می دیدم . و تک تک کوههایی که آسمون و پاره میکنند رو طی می کنم  ، و هر روز  تو محوطه ی نبدر گاه  بی هدف سرگردونم ،و سر خورده تر از قبل از خودم می پرسیدم  چرا  وقتی می تونم اینقدر آزاد و موفق باشم ، باید یه گوشه منتظر آینده بشینم . شاید به خاطر همین سرخوردگی من بود که مادر هم دلش گرفت و دوباره یاد اونروزها افتاد...

مادر گفت بعد از اون روز استخدام فهمید که مرد زندگیشو پیدا کرده ، از نظر اون مردی شجاع تر از پدر اون اطراف زندگی نمی کرد که بشه یه عمر بهش تکیه کرد . هر روز می رفت روی تپه ی جلوی بار انداز می نشست و کار کردن پدر و  تماشا میکرد . میگفت وقتی پدر با دست چپ جعبه های بار کشتی ها ، که اکثرا گندم بودند رو ثابت نگه می داشت و با چنگکی که تو دست راستش بود محکم رو جعبه می کوبید و چنگک با یه صدایی شبیه قپپپپپ تو جعبه فرو میرفت و پدر جعبه رو روی گاری ها می انداخت ، حس میکرد روحش سرد شده و میخواد از یه گوشه ی بدنش بزنه بیرون و برای همین هم مرتب تو بدنش بالا پایین میره . بعد از چند روز اول پدر متوجه حضور مادر رو تپه می شد و در حین کار هر از گاهی زیر چشمی اونو می پایید . مادر هر روز با لباس های محلی پر رنگ و نگار تری میرفت سر بندر گاه .  هر صبح مادر، به اندازه ی دو تا آدم گشنه  غذای محلی میپخت و با انواع مخلفات تزیین میکرد و به پسر عمو می داد و می گفت با دوستات موقع ناهار غذارو تقسیم کن...

پدر که متوجه توجه بیش از حد عادی مادر بهش شده بود، سعی می کرد به مادر بفهمونه که اونم نظرشو جلب کرده . اما پدر از یه خانواده ی محلی ساده بود ... از هفت سالگی هر روز رفته بود سر کار. حتی یه کلاس هم سواد نداشت  و تا حالا به این فکر نکرده بود که چطوری می تونه نظر یک دختر رو به خودش جلب کنه .

مادر می گفت  یک بار که برای آب کشیدن به کنار چاه بندر گاه رفته بود پدر هم  کار رو ول میکنه وسطل به دست کنار چاه میاد . مادر همیشه اینجای داستان زیر لب با خودش با یه لحن محزون زمزمه میکنه که هنوز یادمه رنگش کاملا سرخ شده بود و منتظر بود آب کشیدن من تموم بشه تا یه چیزی بگه . منم هر چی تونستم لفت دادم تا پدر خوب فکر کنه ... ولی آب کشیدنم تموم شد و اون هیچ چی نگفت . یعنی حتی دو سه بار لباش وا شدنو  یه صداهای منقطعی از دهنش خارج شد ولی هر بار با سرفه و عطسه سر و ته قضییه رو ته آورد. بعد که آب کشیدن من تموم شد پدر سطل چاه رو به ته چاه میاندازه و  دو سه بار بالا میکشه . ولی هر بار سطل به وسط چاه نرسیده طناب از دست پدر ِ دست پاچه  ، در میره و دوباره به ته چاه می افته.

مادر میگفت  این قضییه بیشتر از دو سه بار تکرار شد و تمام مدتی که کنار چاه ایستده بود پدر فقط تونست نصف سطلش رو پر کنه. در تمام این مدت مادر مشغول حرف زدن با پسر عمویش بوده. پسر عمو  دنبال پدر، که کلی دیر کرده بود به کنار چاه اومده بود که مادر رو میبینه ... مادر زیر لب گفت بر عکس پدر ، پسر عمو اونقدر خوب و راحت باهام صحبت می کرد و از غذای ظهر تشکر می کرد که من کاملا برای چند لحظه  همه چی یادم رفت و فقط به حرف های اون گوش می دادم.

 

برای یه دختر هیچ چیز کشنده تر از شک به عشقش نیست ... حتی اگه پسر روزی صد بار هم دوستت دارم رو به زبون بیاره ، اگه دختر به وجود این عشق شک کرده باشه ،همه چیزو پیش خودش تموم شده میدونه . چه برسه به مادر که حتی یک بار هم حرفی جز حرفهای روز مره از پدر نشنیده بود .

بعد دو سه  ماه مادر تصمیم گرفت برای چند روز  برای پدر و پسر عمو غذا درست نکنه تا برخورد پدر رو ببینه . همون روز اول که پدرو پسر عموی مادر و مادر سه تایی اتفاقی با هم، هم مسیر بودند و  از بندر گاه به خونه بر می گشتن ، مادر چهار چشمی منتظر حرفی در مورد نبودن غذا از پدر بود...ولی تنها حرفی که پدر در مورد غذا زد این بود که " امروز بدون غذا ، بعد از ظهر کار خیلی سخت شد." بر عکس پدر ، پسر عمو  یه ساعته تمام ازحال و احوال  مادر  سوال می کرد و اینکه از دستش دلگیره که براش غذا درست نکرده سوال کرد  یا چیکار کرده که امروز مادر ازش قهر کرده و براش غذا نپخته ...

 

البته  تا اون موقع   تنها دختری که تونسته بود  اینقدر به درهای قلب پدر نزدیک بشه مادر بود... و اصلا تا اون موقع دختر دیگه ای تو زندگی پدر وارد نشده بود... مادر دقیقا دختری بود که  برای پدر حریم خصوصی ای تو ذهنش باقی نذاشته بود و شبی نبود که چهره ی مادر آخرین تصویری نباشه که قبل خواب جلو چشمای پدر نقش می بنده . ولی پدر هرگز جسارت اعتراف به این عشق رو نداشت .

پدر این روزها آدم کم حرفی شده ... با منم که کمتر  از همه حرف میزنه . فقط یه بار که تنها شده بود و از تنهایی دوباره این خاطرات قدیمی رو کالبد شکافی میکرد ازش شنیدم که میگفت با حقوق پانزده روزش از بازار جنس های وارداتی یه کنار بندر ،یک  گل سر برای مادر خریده بود تا برای اولین بار علاقه شو به مادر با این کادو نشون بده .حتی یه بار هم تا کوچه پس کوچه های خونشون مادر رو تعقیب می کنه که کادو رو تو یه فرصت مناسب بهش مده ... میدونست که مادر هم متوجه حضور او شده و فقط به راهش ادامه میده . ولی درست لحظه ای که پدر تصمیم می گیره بره جلو  ، مادر گل سر خودش رو از سرش باز میکنه و رو زمین میندازه ... و پدر  فکر می کنه که مادر با جسارت تمام منظورش رو به او رسونده و نشون داده که علاقه ای به گرفتن اون کادو نداره ...و پدر هم سر جایش خشکش  می زنه و فقط رفتن مادر را تماشا می کند. . . خیلی سعی کردم به پدر بفهمونم که مادر قضییه ی اون روزو برایم تعریف کرده و گفته که وقتی متوجه شده پدر پشت سر اوست ، با نا امیدی تمام برای اینکه یکبار دیگه عشق پدر رو امتحان کنه ، گل سرش رو باز میکنه و به زمین میندازه تا متوجه بشه پدر  او را زیر نظر داره و گل سر رو از روی زمین بر میداره و بهش بر میگردونه یا نه. ولی مثل همیشه پدر صدای منو نشنید و انگار اصلا متوجه حضور من نشد .

 

این تقریبا تمام چیزی بود که من از آشنایی پدر و مادرم میدونستم . تا امروز، که ازانتظار کشیدن حسابی کلافه شده بودم . خیلی سخته که ببینی همه دارن میرن و تو باید واستی تا دوباره نوبتت بشه ، چون یه بار نوبتت شده و نرفتی . خسته شدم از اینکه هیچ کی منو جدی نمیگیره و اصلا بهم توجه نمی کنه ... فقط وقتایی که مادر دلش میگیره یه کم باهام حرف میزنه...

امروز دوباره بند دل مادر پاره شد و داستان یه  روز پاییزی رو   تعریف کرد  که پسر عمو بعد از ظهر قرار بود بیاد خواستگاری مادر . اون روز ، برای خواستگاری ، پسر عمو یه ساعت زودتر از سر کار به خونشون برگشت . مادر هر جور بود وارد بندر گاه ، محل کار بار اندازها شد ... و پدر رو با چشماش متوجه حضور خودش کرد . پدر که از  حضور مادر بین اون همه کارگر مرد جا خورده بود به طرف مادر رفت . بهش گفت که میخواد باهاش حرف بزنه . پدر هم با چهره ی سبزه و چین های بین دو ابرو ، بدون کوچکترین تغییر حالتی دنبال مادر راه افتاد . این عادت پدر بود که وقتی جوابش مثبته قیافش تغییری نکنه .

مادر پدر رو به کنار آب خلیج برد .همون جا که کشتی ها پهلو می گیرند ... مطمئن بود هر چقدر هم حرفشون طول بکشه کسی اینجا نمیاد ... فقط صدای بوق کشتی ها گهگداری سکوت قبل از شروع به حرف زدن مادر  رو پاره میکرد.

تمام مدت عکس مادر و  پدر تو آب افتاده بود . عکس یه دختر زیبا روی  بیست ساله ی محلی   که با احساسات تمام در حال حرف زدنه و مرتب با ریتم کلامش دستاشو تو هوا بالا و پایین می بره  و هر از گاهی قطره ای از اشکش ، روی آب میفته و امواج آب تصویر رو در هم و ورهم میکنه و عکس یه پسر بیست و دو ساله ی لاغر و سبزه با صورتی پر چین و بی روح که فقط عرقهای پیشانیش جرعت راه رفتن روی گونه هایش را دارد.

اینجای داستان مادر بغض کرد و با صدای لرزان برایم گفت که برای پدر تعریف کرد که پسر عمویش بعد از ظهر برای خواستگاری به خونشون میاد . بهش گفت که اگه از وجود کوچکترین علاقه ای در وجود پدر مطمئن بشه  پسر عمویش را جواب می کند . حتی اگه آقا جون بخواد به خاطر رسومات مادر را مجبور به  ازدواج با پسر عمویش کند، حاظره با پدر به هر جایی که میرود فرار کند. و حاظره تمام عمر کنار پدر بمونه . فقط اگه الان پدر با یه بوسه به گونه ی مادر به عشقش اعتراف کنه، البته اگه چیزی هست ...

پدر تمام این مدت فقط به حرف های مادر گوش می کرد. حتی سرش رو هم بالا نیاورد . فقط سقوط قطره های اشک مادر را دنبال میکرد. و سعی میکرد با دستمال سفیدش دست های روغنیش را پاک کند و خودش را مشغول نگه دارد تا از چشم تو چشم شدن با مادر در برود . وقتی مادر حرفهایش تمام شد، پدر به سختی تعادلش را حفظ می کرد و مانع بروز طوفان احساسات درونیش می شد .  ولی مادر فقط یک کوه یخی می دید که تمام مدت دستهاش رو با دستمال پاک میکند و هیچ حرفی نمی زند . تا چند دقیقه بعد که صدای خداحافظ برای همیشه ی مادر در بوق کشتی یه تازه وارد گم شد و مادر رفت . بدون اینکه منتظر جواب خداحافظی پدر شود .

و امروز بود که فهمیدم اینگونه بود که هرگز پدر با مادر ازدواج نکرد  و مادر با پسر عمویش ازدواج کرد و من هرگز به دنیا نیامدم و باید سرگردان انتظار آینده را بکشم ...  به خاطر یک دستمال روغنی و یک سطل آب و یک سنجاق سر . طوفان سنجاقک!

 

 

 

 ------------------------------------------------------------------------------------------

اثر پروانه ای فرضیه ای علمی است که مطابق آن همه چیز در این جهان به هم مرتبط استو از هم اثر می پذیرد به طوری که پرواز یک پروانه در گوشه ای از جهان ممکن است در گوشه ای دیگر از جهان طوفانی به پا کند

+ نوشته شده در  شنبه 3 شهریور1386ساعت 20:21  توسط مدیر مالی  | 

جاری   

 

   باد وزید . آن سرباز سامان را آورد . همه آنجا هستند . رئیس زندان حتی . و ولی دم . قرآن خوانده می شد . سامان ساکت است . مادر گریه می کند . دیوار های حیاط زندان بلند بود . و سامان در فکر . و طناب دار محکم . و ولی دم غضب آلود.

       صبح است . قبل از طلوع آفتاب . هنوز نفس ها بخار دارند . هوا تاریک روشن بود . سامان در فکر است . مادر ضجه خواهد کرد . کادیلاک سامان بدون هیچ لکه ي خونی در پارکینگ خانه پارک است . و جسد متلاشی عارف زیر خروارها خاک .و راننده ی فراری جایی در این شهر. و اشک در چشم سامان .و مدارک صدور گواهی نامه ي سامان منتظر رسیدن زمان صدور . در ماه بعد . این آخرین باری خواهد بود که او یک مجروح را به بیمارستان می رساند.

       قرآن هنوز خوانده می شود . به صدق الله رسید. سامان چند ثانیه وقت داشت. فکر می کند . به فقط یک ساعت و نیم ، آشناییش با دختر هم دانشگاهیش  . سر کلاس منطق (1)... فقط یک ساعت و نیم. نود دقیقه .پنج هزار و چهارصد ثانیه . .. میلیونها میلیون لحظه ....  "العظیم" زمان فکر کردنش تمام شد .

         سامان به طرف مادر می رود  . از او محلول ضد پوسیدگی دندانش را می خواهد . مثل هر روز صبح . نیم ساعت بعد از مسواک .محلول  در دهانش می چرخاند . بعد از سی ثانیه از دهانش  بیرون میریزد . روی خاک های لگد خورده ي زمین.

برای آخرین بار مسئول اجرای حکم از ولی دم طلب عفو کرد . مادر ضجه زد پسرش بی گناه است.

 حکم اجرا خواهد شد ...

حکم اجرا می شود ...

حکم اجرا شد ...

و سامان مرد. با دندانهایی سالم... در زندگی ای جاری ... تا آخرین لحظه . .   .         .            .
+ نوشته شده در  شنبه 3 شهریور1386ساعت 20:16  توسط مدیر مالی  | 

بیست پنجم آذر ماه /

خانم  فاضل ، معلم محترم درس معارف اسلامی پایه ی سوم دبیرستان خرد.

سلام العلیکم

من منا میرزایی یکی از دانش آموزان شما هستم . دیروز در کلاس برای تحقیق پایان ترم چند موضوع  از جمله بررسی انواع برهان های خدا شناسی معرفی کردید و گفتید که هر کس به انتخاب خود یکی از این موضوع ها را انتخاب کند . ولی من به هیچ کدام از موضوعات معرفی شده علاقه مند نیستم . از شما تقاضا دارم که به من اجازه دهید به تحقیق در مورد یک  موضوع که به آن علاقه مند ام بپردازم .

ضمنا شما دیروز در کلاس گفتید که برهان صدیقین ملاصدرا کامل ترین برهان برای اثبات وجود خدا است و هیچ اشکالی به آن وارد نیست . وهر کس به گهره ی این برهان پی ببرد به خدا یقین می آورد . ممکن است در جواب نامه برای من این برهان را بنویسید.

                                                                                                       با تشکر

                                                                                                    منا پارسی 

 

دوازدهم دی ماه – عید قربان - /

خانم فاضل عزیز ، با سلام .

از اینکه جواب نامه مرا دادید و اجازه دادید که در موضوعی آزاد تحقیق کنم ، ممنونم . فکر می کنم وقتی این نامه به دست شما برسد تحقیق من هم در مورد مهر مادر به فرزند کامل شده است .  بسیار تحقیق مفیدی بود و خیلی چیز ها از آن یاد گرفتم.

 در نامه ذکر کردید که برهان صدیقین را نمی توان به آسانی گفت و فهمید و باید قبل آن مباحثی مقدماتی از فلسفه و منطق را  بدانیم از جمله حرکت جوهری . من نه فلسفه می دانم و نه منطق ولی فکر میکنم احتیاجی به دانستن آنها ندارم. شما برایم نوشتید که کسی که خدا را با برهان بشناسد می تواند به راحتی با  او صحبت کند ... ولی من هم که برهان نمی دانم حتی برای خدا نامه می نویسم . در پیوست این نامه ، یکی از نامه هایی را که به تازگی برای خدا نوشته ام را برایتان ارسال می نمایم .

                                                                                 پیشاپیش عید سعید قربان را به شما

                                                                                           تبریک عرض می کنم

                                                                                                  منا پارسی

 

پیوست نامه :

خدايا !... من نه مي نويسم كه شكرت كنم و نه مينويسم كه ستايشت كنم. خيلي قبل اينها به ما بر چسب ناسپاس زدند، ديگه لازم نيست براي مردم فيلم بازي كنيم، خودتم كه ميگي نمي شه شكرت كرد.پس چرا خودمونو خسته كنيم.

خدايا!... من مينويسم كه چندتا انتقاد سازنده ازت بكنم. اگه دوباره نگن كه تو كار خدا نبايد فضولي كرد... من تو كار بابام هم فضولي ميكنم .

خدايا!... من با تو حرفي ندارم بزنم.خداي من!... مخاطبم تويي. آخه خدا رو كه نمي شه شناخت. ما لياقتشو نداريم. همين قدر كه يه نفر طرف حسابم باشه بسه.لازم نيست كه خدا باشه ، به خداي من هم غناعت ميكنيم..

خداي من!... مي دوني بدترين اتفاقي كه ميتونه بيفته چيه؟ اينه كه بفهمم خداي من از خدا بزرگتره. اون موقع است كه ميخوره تو ذوقم... ولي حتي نمي خوام به اين حالت فكر كنم. شركه....شرك.

پروردگار من!...چرا اينقدر تو بزرگي و من كوچك؟چرا نمي شه با هم دوست باشيم؟ اگه قرار بود با هم سر سنگين باشيم چرا خودتو به من نشون دادي؟چرا تو همه چيز منو مي دوني ولي من هيچي از تو نمي دونم؟ تا حالا شده يه جك برات بگم و تو آخرشو ندوني؟ فكر كردي من از اين خنده هاي تصنعي كه آخر جك ها به من مي زني كمتر از نخنديدنت ناراحت مي شم؟

دوست روياهاي من!... مگه تو همه چيز رو نميدوني؟ پس چرا هي اصرار ميكني ما دعا كنيم؟ يادش بخير... دوران بچگي كه خوب نمي شناختمت و صلاح و مصلحت برام معني نداشت هر چي ميخواستم بهت مي گفتم و تو بهم بيشترشو ميدادي.پس چرا هر چي بيشتر مي فهمم ازت بيشتر دور مي شم؟ آلان ديگه روم نمي شه ازت قبولي كنكور يا امتحان پايان ترم يا يه دوست خوب يا سلامتي يا حتي يه عشق زميني بخوام. همش عاقبت بخيري ومصلحت ازت مي خوام در حاليكه هيچ كدومشونو نمي شناسم. تازه ميگن خدا هر چي صلاح باشه پيش مياره. برا همين هم تازگي ديگه كلا دعا كردنو بي فايده مي دونم.

عزيز من!... تو خودت از هر كس ديگه بهتر معني تابلو بودنو مي دوني . پس چرا هر بار كه من تابلو ميشم خم به اون ابروي مبارك نمي آري و آبرومو مثل برگهاي درخت كاج تو پاييز مي ريزي؟ البته نه پيش مردم، پيش خودم، پيش فرستادهات. پيش اون چيزي كه اين مردم خداشناس بهش ميگن وجدان. مگه وقتي ميخواهم گناهي كنم ازش خبر نداري؟ مگه هر چي تو بدوني اتفاق نمي افته. پس ما اين وسط چيكاره ايم؟ آخر كار سياهي مي مونه به زغال.زغالي كه نه ته پيازه نه سر پياز. پيازي كه كسي ازش نمي پرسه خرت به چند من.خري كه وقتي كبوترها با هم و بازها با هم ميپرن تازه اول تنهايشه. تنهايي رو هم كه لازم نيست توضيح بدم .خودت تنهايي ميدوني چي ميكشم.

سنگ صبورم!... از هر سنگ و حجر تو دنياست بدم مياد.البته بهتون بر نخوره منظورم شما نيستي . از هر چي حجر وتحجر وكهنه انديشي تو دنياست بيزارم. طبق كدوم قانون نانوشته يا نوشته اي موجودات بايد اصول و سنتهاي ثابتي داشته باشند؟ شايد اينجا هم از اون جاهايست كه ما با عقل ناقصمون نبايد توش فضولي كنيم. ولي باور كن تقصير من نيست. تقصيره اين مخلوق فضول تو، ذهنمه. آيا وقت اون نرسيده كه سنتهاي ثابت روبه روز كني؟ آيا موقع اون نرسيده كه به جاي عاشقها ، معشوقها عذاب شوند و به جاي معشوق ها عاشقها ناز كنند؟ آيا موقع اون نرسيده كه ملاك مومن و خوب بودن احكام فرعي اين بنا نباشد؟

البته در اين زمينه حق با توست. چون وقت و زمان براي تو معنا نداره.البته اميدوارم اين بهانه اي نباشد كه كساني كه ادعاي دين ميكنند براي سنتهاي الهي آورده باشند.

اي فداي تو!... اين همه امتحانهاي مختلف تا كي؟ هيچ وقت ميكني اين همه امتحانو صحيح كني؟ آخرش چي؟ وقتي ما نتيجه و اصلا وجود امتحان اول رو نمي دونيم چطوري سر جلسه بعدي حاضر شيم؟ يه بار كه معلول و قطع عضو ديدم مامانم گفت: اين امتحان خداست.اين وضعيت به مصلحت اوست. ماها نمي فهميم. خدا عالمه . ولي دست خودم نبود اما اين حرف برام خنده دار بود.خيلي خنده دار. وقتي كسي جز خودت ميدونه، به چه دردي مي خوره. مثل اينه كه من تو نوشته هام مگس را نماد علم بگيرم و هيچ توضيحي هم به خواننده ندهم.

به هر حال اميد وارم انتقادپذير باشي و اين كه مثل دو تا مرد نشستيم و حرف زديم رو به حساب شرك و كفر نذاري. خودت بهتر ميدوني وقتي تو دل يكي كلي حرف انباشته بشه ، بايد به يكي بزنه . منم فكر كردم چرا پشت سرت غيبت كنم و به يه فر ديگه بگم، اومدم و رو در رو باهات صحبت كردم. خلاصه ما بازم تو كارت فضولي نمي كنيم ، هر چي صلاحه پيش بيار. اگه اين امتحان هم يه امتحان بود و من مردود شدم، اگه همه ي اين حرفها شرك و كفر بود، منو عذاب كن. ولي حداقل اين يكي رو بذار بفهمم قبول شدم يا مردود.

حيف كه تو در قالب زمان نمي گنجی

وگرنه

عید را بهت تبريك ميگفتم.

به اميد ديدار

 

 

سوم بهمن ماه /

خانم فاضل ... سلام

من نمی دانم چرا شما اینقدر در جواب نامه تان اصرار داشتید که به من بفهمانید که من اشتباه می کنم ؟ در نامه ی اول از شما خواسته بودم برهان صدیقین را برایم شرح دهید ... ولی حالا فکر میکنم دیگر به آن احتیاجی ندارم . به نظر من زیبایی ایمان به سادگی آن است . منظورم اينه که همه ی ما بالای یک دايو ايستاديم...پايين با فاصله ی زيادی مقداری آب ديده ميشه (خدا) . اينکه سراب است يا درياچه ای با عمق زياد فقط و قتی خودت رو رها کنی متوجه مي شوی...من به شخصه ترجيح مي دهم خودمو رها کنم تا اينکه بلا تکليف روی تخته بحث ممکن الوجود و واجب الوجود بکنم . در تحقیقی که برای ترم یک شما انجام دادم قسمتی از یکی از دعاهای  امام علی (ع) نقل کردم که :

خدايا !... تو براي من همانگونه هستي كه من دوست دارم. پس مرا نيز براي خودت آنچنان تربت كن كه دوست داري.

فکر می کنم این دعا نشان دهد که هر کسی یک برداشتی از خدا دارد و برهان ملاصدرا فقط برای خودش می تواند راه گشا باشد .

                                                                                                           منا پارسی

 

 

 

بیستم بهمن ماه /

خانم فاضل ... معلم محترم

سلام

نامه ی شما به دست من رسید . . .  شاید حق با شما باشد و من به خدا شرک می ورزم. به متن زیر توجه کنید :

 

" پنجم دیماهی که قبلش آذر نبود ، اصلا هیچی نبود ، الان اول دنیاست

یا انسان اشتباه ساخته ی خداست یا خدا اشتباه ساخته ی انسان ... یا شایدم خدا همون انسانه ، هر دو یه حقیقت اند ، نه دو تا اشتباه !

الآن دیگه مطمئنم ، مطمئن مطمئن ... خدایی وجود نداره ... آره خدایی در کار نیست ... موجودی نیست که به حکم واجب الوجود بودن ، تمام ممکن الوجود ها نیازمندش باشند ... اون موجود خدا نیست . یه غوله . غول مرحله آخر بازی "وجود". من هیچ وقت یه غولو نمی پرستم . نه که نخوام بپرستم ، ولی حسی به خدا بودنش ندارم .اون فقط یه موجوده که برای اینک استدلال عقلی مون درست باشه به وجودش آوردیم .

 من " خدای من " رو می پرستم. خدایی که وقتی فکر می کنم با صدای خودم با من حرف میزنه . خدایی که هر وقت به یه کاری شک می کنم و شیر یا خط میندازم ،شیر میاره ! خدایی که تو آسمون ها نیست ، تو استدلال های عقلی ثابت نمی شه ... خدایی که رو تاقچه است ، بالا شومینه ، کنار کتاب هام ، ته فنجان چایی که نصفه خورده شده  ...

خدايــــــــــی که حسش می کنــــــــــــم!

                                                                                                                    منا   "

 

 

 این متنی بود که بعد از تمام شدن تحقیق ام صفحه ی آخر کتاب یادداشت های یک دیوانه ی گوگول نوشتم... اگه اسم نویسنده ی این متن زیرش نبود دوماه پیش آنرا  به من می دادند ، می گفتم نویسنده ی این متن به  دنبال توجیه اعمالش است. یا اینکه آخر کارمی خواهد بگوید  خدا نیست . اصلا اون مو قع فکر نمی کردم یه روز خودم این ها رو بنویسم . ولی قدر مسلم الان میدونم که به این حرف ها رسیدم.  می دانم که الان هم با خودم هم با خدام بیشتر حال می کنم . ولی دقیقا دارم همون راهی را می روم که شهید مطهری تو کتاب علل گرایش به مادیگرایی برای غربی ها مطرح کرده بود .ولی برایم مهم نیست . احتمالا آن ها هم تا اینجای مسیر را درست آمدند و بعدا گمراه شدند. من فکر می کنم انسان  یه وجود است و  نباید عقل و حسش را جدا کرد .من فلسفه ای رو نمی خواهم که نتیجه اش این است که به هر چی که بر پایه ی احساسات و حس است  بگو نه. عقل خوب است  ولی برای خودش ... در جای خودش .

یک بار  پسری به دختری  پیشنهاد دوستی داد ، دختر بعد کلی فکر کردن گفت: " تو خیلی پسره خوبی هستی ولی من به درد تو نمی خورم" ... یعنی  مودبانه گفت نه .

عقل هم همینطور است ...  خیلی چیز خوبی است ولی باورها و اعتقادهای من لیاقتش را ندارد .

خلاصه من فکر می کنم  آدم باید همیشه منطقی و با عقلش زندگی کند ... باید نمود زندگیش عقلانی باشد . ولی  درون خودش ، جایی که ناظر و قاضی و متهم و وکیل مدافع و مدعی العموم همه یکی هستند (تقریبا  مثل دادگاه کرباسچی) از حس دقیقتر  و قابل اعتماد تر ابزاری نیست.

در آخر از شما می خواهم اگر طور دیگری فکر میکنید در جواب نامه برایم بنویسید که به نظر شما چرا خدا هست ؟ چرا معاد هست ... چرا ...

                                                                                                       با تشکر

                                                                                                     منا پارسی

 

 

دهم اسفند /

خانم منا پارسی ، دانش آموز دبیرستان خرد .

نامه ی شما را خواندم .  قبل از هر چیز باید بگویم که جریان دختر و پسری که در نامه ی قبل ذکر کردید را به اطلاع ناظم دبیرستان رساندم . زیرا فکر می کنم این ماجرا بیشتر از یک تمثیل است و  حقیقت داشته  و برای خودتان پیش آمده است.

در زیر دلایل وجود خدا و معاد و نبوت و امامت را برای شما ذکر کرده ام .

 

این عالم نظم دارد پس احتیاج به ناظمی دارد که همان خدا است < توحید >

این جهان ظرفیت تکامل بشر را ندارد پس معادی هست

اگر پس از مرگ انسان از بین برود ٬ جهان حکیمانه نخواهد بود . و ما می دانیم که خدا حکیم است پس حتما جهانی پس از مرگ هست <‌ معاد >

حال که خدایی هست ٬ ما را به حال خود رها نمی کند  ... حتما برای ما فرستاده ای فرستاده . < نبوت >

پیامبر خدا هم روزی از دنیا می رود . بعد از او چه کسی باید زمام  حکومت مسلمینو به دست بگیرد ؟ این شخص باید از هر گناه و اشتباهی معصوم باشد < امامت >

حال سر نوشت مسلمین در زمان غیبت  چه می شود ؟در این برهه مسلمین باید به چه کسی مراجعه کنند ؟ یقینا مسلمین به یک اولی الامر احتیاج دارند < ولایت فقیه >  .

+ نوشته شده در  شنبه 3 شهریور1386ساعت 20:13  توسط مدیر مالی  | 

سانسور در سیزده عمودی

 

 

" تکرار کردن ، الگو برداشتن  پدیده های مشابه از یک نمونه " فنجان قهوه ، بین دو دست به هم حلقه زده ی پیرمرد ، بی حرکت می ماند و چند لحظه بعد به گودی نعلبکی نزول می کند . آنقدر با طمائنینه خودکار پارکرش ازروی میز بر می دارد و حروف کلمه ی " رج زدن" را در جدول می نویسد  که انگار از صبح که از خواب بیدار شده ، این کلمه را برای  صبح بخیر چندین بار شنیده و الآن جواب را آماده در ذهن دارد.

دوباره فنجان را بر میدارد تا  فاصله ی فکر کردن به دوعمودی را با  نوشیدن قهوه پر کند. فنجان را به لبش نزدیک می کند .گرمای قهوه ، چشمانش را روی نقطه ای از پلور قرمز پسر میز هشت نفره ی مجاور خیره نگه می دارد. خوشختانه نقطه تقریبا بی حرکت است و تمرکز پیرمرد را ه هم نمی زند .پسر فقط هر چند لحظه یکبار ، به علامت تایید سرش را تکان می دهد . گاهی هم یک پک به سیگارش می زند. همه چیز با آهنگ یکنواختی تکرار می شود .پسر اصلاً نقش مستمع را خوب بازی نمی کند . /

 

آرش آخرین پک را به سیگار پایه بلندش می زند و آنرا در ته سیگاری روی میز می چلاند. در تمام این مدت فکر می کند چرا دختری که برای اولین بار ، در یک تولد خیلی کوچک و دوستانه ، او را می بیند و هنوز اسمش را هم نمی داند ، باید خاطره ی قبول شدن در کنکورش را چهار دقیقه ی تمام برایش تعریف کند. خوشبختانه با له کردن سیگار خاطره گفتن دختر  هم تمام می شود و نقش مستع  مؤدب کات می خورد . آرش دوباره می تواند عاطفه را شش دانگ  زیر نظر بگیرد و با او صحبت کند.

- چرا پالتو رو به جا لباسی آویزون نمی کنی؟ اینجا کافی شاپ کوچیکیه . غریبه هم نمی یاد ... موقع باز کردن کادوها دست و پا گیر میشه .

- نه... همینطور ر احتم . وقتی هم  که میخوام کادو ها مو باز کنم میذارمش رو صندلی... بچه ها بگم گارسون کیک مونو بیاره؟

دوباره آرش در ادامه دادن بحث شکست می خورد. با خودش فکر می کند کاش امروز تولد کس عاطفه نبود . کاش تولد یکی  دیگه از بچه ها بود .کاش عاطفه  کمتر در مرکز توجه بود. کاش می توانست می توانست حد اقل دودقیقه با او راحت  صحبت  کند. حالا دقیقاً حس پیر مرد خوش پوش میز بقلی را  داشت که با موهای سیاه و سفید دم اسبی و سبیل یک دست سفید و در مجموع با پرستیژ یک مرد بزرگ یا حتی یک سرمایه دار، در گوشه ی میز دو نفره با یک جدول تنها افتاده و مجبور است خودش را با آن  سرگرم نشان دهد ... آرش مقداری از کافه گلاسه ی خود را با نی سر می کشد . /

 

صدای هورت کشیدن و خالی شدن لیوان کافه گلاسه سوژه ی بعدی صادق می شود .

- چه خبرته آرش ... حالا یه بار کافی شاپ مجانی اومدی . نباید خودتو خفه کنی .

همه می خندند . آرش هم می خندید . ولی صادق وقتی راضی شد که با خندیدن عاطفه ، همه ی دخترهای  دور میز را یک لحظه در حال خنده می بیند.

با غرور به صندلی تکیه می دهد . یک دکمه ی دیگر از پیراهنش را باز میکند تا تمام  گردنبند پلاتینش در یک نظر به چشم بیاید. در تمام مدت سعی می کند حرف جدیدی پیدا کند و دوباره همه را بخنداند . همین طور که به عاطفه گوش می دهد سعی می کند  موهای خود را از نیم رخ تصور کند . بیش از حد به هم چسبیده. انگشتانش رادر مو هایش فرو می کند و یک لبخند شاهکارانه به عاطفه تحویل می دهد. حتی خودش هم باورش می شودکه به حرف های او گوش می کرده است. بعد از پارسا می خواهد تلفن همراهش را به او بدهد تا یک زنگ بزند . /

 

آنقدر در خودش غرق بود که تا صادق دو بار یک جمله را تکرار نکرد،  متوجه نشد  که مخاطب قرار گرفته...

پارسا گوشیش را از جیب در می آورد و وقتی خط های از هم  جدا افتاده ی بالای سمبل آنتن را گوشه ی بالای صفحه ی موبایلش می بیند ، آنرا به صادق میدهد .

- ممنون ... حالا می تونی دوباره تو کشتی های غرق شدت بشینی و یک سیگار آتیش کنی ... بچه ها من یک لحظه میرم بیرون ... باید یه زنگ بزنم .

دختری که کنار صادق نشسته بود و رنگ رژ لبش حتی از رنگ پلور آرش هم تندتر بود، با لحنی که بیشتر شبیه صدای سبز شدن چراغ راهنمایی است ، به او می گوید : " چرا همین جا زنگ نمی زنی ؟ بیرون خیلی سرده ... سرما می خوری "

حالا نوبت صادق بود که دوباره لبخندی شاهکارانه تحویل یک دختر بدهد. اما این گفتگو در سمت دیگر میز ، نظر پارسا را به خود جلب می کند . این تقریبا اولین باری است که پارسا حواسش به میز تولد است.  برای چند  دقیقه  پارسا سعی میکند مثل بقیه باشد . به صادق می گوید هوای کافی شاپ خیلی گرفته است وبا  او بیرون می آید تا هوا عوض کند. وقتی جواب مثبت می شنود حتی یک دقیقه را هم تلف نمی کند. عاطفه از پارسا می خواهد که زود برگردند... صادق با لبخند همیشه گی اش به عاطفه سر تکان می دهد. پارسا هم قبول میکند ولی خبری از لبخند نیست. /

                     

هوا نسبت به  دهم بهمن هرسال گرم تر است ولی بیرون رفتن بدون پالتو ، با پیراهنی که آستین هایش تا خورده و   بالا رفته از نظر پیر مرد کاملاً غیر عادی است. پیر مرد برای فرار از تمرکز روی خانه های هم اندازه و سیاه و سفید جدول ، به هر سوژه ی کوچکی در اطرافش دقیق می شود. برای او خارجی بودن زن و مرد آن طرف کافی شاپ همان قدر جلب نظر می کند که کارت کوچکی که به سینه ی گارسون وصل شده و روی آن نوشته شده ، محمد رضا مادی . سعی می کند برای رفع خستگی یکبار هر چه در اطرافش می گذرد را بررسی کند . وقتی چشمانش را می بندد فقط یک تصویر کلی از کافی شاپ کوچک و کم نوری با دیوار های چوبی که وسط  فضای سبز بزرگی تنها مانده پشت پلک هایش نقش می بندد . داخل کافی شاپ چند جوان دور دو میز چهار نفره ی به هم چسبیده ی وسط کافی شاپ ، با سر و صدای هر چه بیشتر یک جشن تولد کوچک به راه انداختند و آن طرف تر دو نفر با  چهره ی آسیای شرقی ، کاملاً آرام یک نوشیدنی گرم می خورند . بیرون از کافی شاپ  هم دو جوان که چند دقیقه قبل از میز هشت نفره جدا شدند می لرزند و با هم صحبت می کنند . خورشید خود را برای غروب آماده می کند.

پیرمرد دوباره چشمانش را باز می کند و در ردیف سوم عمودی می نویسد "مغرب " . /

 

-         پس هنوز ساختمان آموزشی دانشکده بنایی داره ؟

-         آره ... نقاشی دفتر و اتاق استاد ها هم تازه تموم شده . فکر نکنم تا شروع ترم جدید بنایی  تموم بشه . احتمالا چند روز دانشکده تعطیل میشه ...

صادق از جعبه ی سیگار بهمنش یک نخ جدا می کند . سیگار وسط ردیف اول جعبه . ادامه می دهد : " الآن شماره رو گرفتم . چیکار کنم؟ "

پارسا که به طرف باغبان فضای سبز رفته،  با لحنی تمسخر آمیز  به او میگوید که دکمه ی سبز را بزند . تماس بر قرار میشود . پارسا هم به باغبان می رسد.

-         آقای تزویری ، بخش کار گزینی لطفاً ...

-         خسته نباشید ... میتونم بیام داخل چمن ها ؟ یه سوال داشتم .

-         ... آقای تزویری عزیز ... میدونم ، میدونم اونجا پیتزایی نیست ، ولی این اولین باره که تلفنی ازتون می خوام برام مرخصی روزانه رد کنید ... به خدا نمی دونستم امروز این طوری گرفتار میشم ...

-         پارک نمازخونه نداره ؟

-&