سانسور در سیزده عمودی
" تکرار کردن ، الگو برداشتن پدیده های مشابه از یک نمونه " فنجان قهوه ، بین دو دست به هم حلقه زده ی پیرمرد ، بی حرکت می ماند و چند لحظه بعد به گودی نعلبکی نزول می کند . آنقدر با طمائنینه خودکار پارکرش ازروی میز بر می دارد و حروف کلمه ی " رج زدن" را در جدول می نویسد که انگار از صبح که از خواب بیدار شده ، این کلمه را برای صبح بخیر چندین بار شنیده و الآن جواب را آماده در ذهن دارد.
دوباره فنجان را بر میدارد تا فاصله ی فکر کردن به دوعمودی را با نوشیدن قهوه پر کند. فنجان را به لبش نزدیک می کند .گرمای قهوه ، چشمانش را روی نقطه ای از پلور قرمز پسر میز هشت نفره ی مجاور خیره نگه می دارد. خوشختانه نقطه تقریبا بی حرکت است و تمرکز پیرمرد را ه هم نمی زند .پسر فقط هر چند لحظه یکبار ، به علامت تایید سرش را تکان می دهد . گاهی هم یک پک به سیگارش می زند. همه چیز با آهنگ یکنواختی تکرار می شود .پسر اصلاً نقش مستمع را خوب بازی نمی کند . /
آرش آخرین پک را به سیگار پایه بلندش می زند و آنرا در ته سیگاری روی میز می چلاند. در تمام این مدت فکر می کند چرا دختری که برای اولین بار ، در یک تولد خیلی کوچک و دوستانه ، او را می بیند و هنوز اسمش را هم نمی داند ، باید خاطره ی قبول شدن در کنکورش را چهار دقیقه ی تمام برایش تعریف کند. خوشبختانه با له کردن سیگار خاطره گفتن دختر هم تمام می شود و نقش مستع مؤدب کات می خورد . آرش دوباره می تواند عاطفه را شش دانگ زیر نظر بگیرد و با او صحبت کند.
- چرا پالتو رو به جا لباسی آویزون نمی کنی؟ اینجا کافی شاپ کوچیکیه . غریبه هم نمی یاد ... موقع باز کردن کادوها دست و پا گیر میشه .
- نه... همینطور ر احتم . وقتی هم که میخوام کادو ها مو باز کنم میذارمش رو صندلی... بچه ها بگم گارسون کیک مونو بیاره؟
دوباره آرش در ادامه دادن بحث شکست می خورد. با خودش فکر می کند کاش امروز تولد کس عاطفه نبود . کاش تولد یکی دیگه از بچه ها بود .کاش عاطفه کمتر در مرکز توجه بود. کاش می توانست می توانست حد اقل دودقیقه با او راحت صحبت کند. حالا دقیقاً حس پیر مرد خوش پوش میز بقلی را داشت که با موهای سیاه و سفید دم اسبی و سبیل یک دست سفید و در مجموع با پرستیژ یک مرد بزرگ یا حتی یک سرمایه دار، در گوشه ی میز دو نفره با یک جدول تنها افتاده و مجبور است خودش را با آن سرگرم نشان دهد ... آرش مقداری از کافه گلاسه ی خود را با نی سر می کشد . /
صدای هورت کشیدن و خالی شدن لیوان کافه گلاسه سوژه ی بعدی صادق می شود .
- چه خبرته آرش ... حالا یه بار کافی شاپ مجانی اومدی . نباید خودتو خفه کنی .
همه می خندند . آرش هم می خندید . ولی صادق وقتی راضی شد که با خندیدن عاطفه ، همه ی دخترهای دور میز را یک لحظه در حال خنده می بیند.
با غرور به صندلی تکیه می دهد . یک دکمه ی دیگر از پیراهنش را باز میکند تا تمام گردنبند پلاتینش در یک نظر به چشم بیاید. در تمام مدت سعی می کند حرف جدیدی پیدا کند و دوباره همه را بخنداند . همین طور که به عاطفه گوش می دهد سعی می کند موهای خود را از نیم رخ تصور کند . بیش از حد به هم چسبیده. انگشتانش رادر مو هایش فرو می کند و یک لبخند شاهکارانه به عاطفه تحویل می دهد. حتی خودش هم باورش می شودکه به حرف های او گوش می کرده است. بعد از پارسا می خواهد تلفن همراهش را به او بدهد تا یک زنگ بزند . /
آنقدر در خودش غرق بود که تا صادق دو بار یک جمله را تکرار نکرد، متوجه نشد که مخاطب قرار گرفته...
پارسا گوشیش را از جیب در می آورد و وقتی خط های از هم جدا افتاده ی بالای سمبل آنتن را گوشه ی بالای صفحه ی موبایلش می بیند ، آنرا به صادق میدهد .
- ممنون ... حالا می تونی دوباره تو کشتی های غرق شدت بشینی و یک سیگار آتیش کنی ... بچه ها من یک لحظه میرم بیرون ... باید یه زنگ بزنم .
دختری که کنار صادق نشسته بود و رنگ رژ لبش حتی از رنگ پلور آرش هم تندتر بود، با لحنی که بیشتر شبیه صدای سبز شدن چراغ راهنمایی است ، به او می گوید : " چرا همین جا زنگ نمی زنی ؟ بیرون خیلی سرده ... سرما می خوری "
حالا نوبت صادق بود که دوباره لبخندی شاهکارانه تحویل یک دختر بدهد. اما این گفتگو در سمت دیگر میز ، نظر پارسا را به خود جلب می کند . این تقریبا اولین باری است که پارسا حواسش به میز تولد است. برای چند دقیقه پارسا سعی میکند مثل بقیه باشد . به صادق می گوید هوای کافی شاپ خیلی گرفته است وبا او بیرون می آید تا هوا عوض کند. وقتی جواب مثبت می شنود حتی یک دقیقه را هم تلف نمی کند. عاطفه از پارسا می خواهد که زود برگردند... صادق با لبخند همیشه گی اش به عاطفه سر تکان می دهد. پارسا هم قبول میکند ولی خبری از لبخند نیست. /
هوا نسبت به دهم بهمن هرسال گرم تر است ولی بیرون رفتن بدون پالتو ، با پیراهنی که آستین هایش تا خورده و بالا رفته از نظر پیر مرد کاملاً غیر عادی است. پیر مرد برای فرار از تمرکز روی خانه های هم اندازه و سیاه و سفید جدول ، به هر سوژه ی کوچکی در اطرافش دقیق می شود. برای او خارجی بودن زن و مرد آن طرف کافی شاپ همان قدر جلب نظر می کند که کارت کوچکی که به سینه ی گارسون وصل شده و روی آن نوشته شده ، محمد رضا مادی . سعی می کند برای رفع خستگی یکبار هر چه در اطرافش می گذرد را بررسی کند . وقتی چشمانش را می بندد فقط یک تصویر کلی از کافی شاپ کوچک و کم نوری با دیوار های چوبی که وسط فضای سبز بزرگی تنها مانده پشت پلک هایش نقش می بندد . داخل کافی شاپ چند جوان دور دو میز چهار نفره ی به هم چسبیده ی وسط کافی شاپ ، با سر و صدای هر چه بیشتر یک جشن تولد کوچک به راه انداختند و آن طرف تر دو نفر با چهره ی آسیای شرقی ، کاملاً آرام یک نوشیدنی گرم می خورند . بیرون از کافی شاپ هم دو جوان که چند دقیقه قبل از میز هشت نفره جدا شدند می لرزند و با هم صحبت می کنند . خورشید خود را برای غروب آماده می کند.
پیرمرد دوباره چشمانش را باز می کند و در ردیف سوم عمودی می نویسد "مغرب " . /
- پس هنوز ساختمان آموزشی دانشکده بنایی داره ؟
- آره ... نقاشی دفتر و اتاق استاد ها هم تازه تموم شده . فکر نکنم تا شروع ترم جدید بنایی تموم بشه . احتمالا چند روز دانشکده تعطیل میشه ...
صادق از جعبه ی سیگار بهمنش یک نخ جدا می کند . سیگار وسط ردیف اول جعبه . ادامه می دهد : " الآن شماره رو گرفتم . چیکار کنم؟ "
پارسا که به طرف باغبان فضای سبز رفته، با لحنی تمسخر آمیز به او میگوید که دکمه ی سبز را بزند . تماس بر قرار میشود . پارسا هم به باغبان می رسد.
- آقای تزویری ، بخش کار گزینی لطفاً ...
- خسته نباشید ... میتونم بیام داخل چمن ها ؟ یه سوال داشتم .
- ... آقای تزویری عزیز ... میدونم ، میدونم اونجا پیتزایی نیست ، ولی این اولین باره که تلفنی ازتون می خوام برام مرخصی روزانه رد کنید ... به خدا نمی دونستم امروز این طوری گرفتار میشم ...
- پارک نمازخونه نداره ؟
- ...ولی بی حقوق که درست نیست. من رو همین هفت هزار تومنی که نمی خواین بهم بدین حساب باز کردم ...
- غیر از امامزاده مسجد دیگری این اطراف نیست ؟ من همین الآنم حرکت کنم نماز ظهر و عصرم قضا میشه.
- ...آقای تزویری ، خواهش میکنم امروز رو با حقوق رد کنید . مطمئن باشید آخرین باره که این اتفاق میفته . من از موبایل یکی از همراه های یه مریض هم اتاقی مادرم زنگ می زنم... با مادرم تو یه بخشه ... باید قطع کنم ... بخش مراقبت های ویژه.
- نمی خواد ... مزاحمِت نمی شم . میرم امامزاده. فقط شیلنگ رو طرف من بگیر وضو بگیرم .
- ... ممنون . به خدا اگه صبح می دونستم اینطوری آواره ی بیمارستان ها میشم حتما زود تر بهتون خبر می دادم.
تماس قطع می شود . صدای بوق منقطع گوشی ، صادق را آزار می دهد. پارسا به سمت او می آید. صدای کشیده شدن کف کفش های پاشنه خوابیده ی پارسا ، روی سنگ فرش پارک به بوق منقطع موبایل ، گره می خورد . خاکستر سیگار صادق روی زمین میریزد . فقط یک پک به سیگار زده ولی بیشتر از نصف آن خاکستر شده است.
- اینم سیگار شانسم ... همه ش خاکستر شد . ما که شانسی ندیدیم .
- سیگار شانس ؟
صادق برای آخرین بار ممکن از سیگارش کام می گیرد و آنرا زیر پا له می کند .
- بابام همیشه سیگار وسط جعبه رو آخر می کشید . می گفت شانس میاره . هر وقت شانس احتیاج داشت ، خارج نوبت می رفت سراغ سیگار شانس ... ولی ما که شانسی ندیدیم. فقط تحقیر شدیم و دروغ گفتیم ... فکر کنم حقوق امروز هم رفت پیش سیگار شانسم .
پارسا خم می شود تا پاشنه ی کفشش را وربکشد . دود ته سیگار نیمه روشن صادق چشم پارسا را می سوزاند. ته سیگار، آخرین انتقامش را هم از دنیای آدم ها می گیرد و روی سنگ فرش خاموش می شود . پارسا سعی می کند با فشار انگشت شستش ، پاشنه ی پایش را در کفش جا کند . می پرسد :
- خب چرا امروز نرفتی سر کار ؟ مگه نگفتی روی تک تک هزاری هایی که از مشت تزویری می چکه حساب کردی؟ یه تولّد ارزششو نداره . دختر همه جا هست ولی کار نه.
فشار جمله های پارسا روی صادق خیلی بیشتر از فشار شست او به پاشنه ی پایش است. صادق سعی می کند لحن عصبی خود را با تمسخر بیامیزد تا کمی منطقی تر جلوه کند :
- البته که شما راست میگید . دختر همه جا پیدا میشه ، ولی کار نه . تازه جاهایی هم که کار پیدا میشه ، نماز پیدا نمی شه. اگه کار کمیابه ، نماز نایابه ... باز من کار رو فدای دختر کردم . تو که نماز رو فدای چرت و پرت گفتن با چند تا بچه پولدار تو یه کافی شاپ گرون قیمت کردی . پارسایی که تا حالا ندیده بودم نمازش رو اول وقت نخونه، نماز ظهرش داره قضا میشه ... من نماز نمی خونم . ولی کسی رو هم نصیحت نمی کنم. من فیلم بازی می کنم ولی هم بازی هامو مسخره نمی کنم .
پارسا چیزی نمی گوید . فقط دستش را روی شانه ی صادق می گذارد. شانه ی صادق بوی جوراب پارسا را می گیرد . لحن صادق دوستانه تر می شود.
- هنوز بوی نماز خونه ی دبیرستان رو میدی . بوی جوراب! بوی دویدن های بچه گانه مون که به رکوع اول برسیم. بوی مسجد خیابون زنجان. بوی آقاجونم . خدا بیامرز چقدر دوست داشت منم شبیه اون بشم. هر بار که منو مسجد می برد من فقط ته مسجد می شستم و مردمو نگاه می کردم . همه با هم هماهمنگ خم می شدند و سجده میکردند و دوباره بلند می شدند. کم کم همین بوی جورابِ تو مسجدها ، لذت دیدن این رقص باله رو هم ازم گرفت. اونقدر از این بو متنفر بودم که تو عوالم بچه گی ، هر بار که مسجد می رفتم به خودم می گفتم وقتی بزرگ بشم مسیحی میشم . تا اینکه بالاخره بزرگ شدم، ولی مسیحی نشدم ،فقط مسجد و نماز و اسلامو بیخیال شدم .
صادق انگشت اشاره ی دست راستش را بالا می گیرد و ادامه می دهد : " حاضرم این انگشتم رو بدم ولی دوباره به اون سال ها بر گردم و مسجد دیگه بوی جوراب نده."
صادق لحظه ای ساکت می شود . به پوستر بزرگ فوتبالیستی که به دیوار کافه چسبیده شده خیره می شود ، به چسب سیاهی که تبلیغ روی تی شرت فوتبالیست را پوشانده تا آرم تجاری آن دیده نشود . حدس می زند که اسپانسر تیم با باشگاه مشکل پیدا کرده ...
- خیلی خسته تر از اونم که گریه کنم ... خسته شدم از اینکه با بی پولی صبح تا شب دنبال خوشبختی بگردم. فقط دلم به همین خوشبختی های دو ساعته توی کافی شاپ ها خوشه که منو ازشون منع می کنی . گاهی وقت ها میخوام داد بزنم ... فریاد بکشم ... فحش بدم . به همشون ... به همه ی اونایی که می خندونمشون . فریاد بکشم و بهشون بگم تو این دوساعت ها عاشقتونم ولی بعدش ازتون متنفر میشم ... کاش می تونستم داد بزنم ولی کسی صدامو نشنوه . تو می تونی کمکم کنی؟
پارسا میخواهد چیزی بگوید ... نمیتواند. سعی می کند با سکوت صادق را آرام کند . آرزو می کند کاش می توانست با سکوت غروب خورشید را هم آرامتر کند ...
- بهتره برگردیم داخل ... بچه ها منتظرند. عاطفه هم هی ما رو نگاه میکنه . داره برامون دست تکون میده. /
داخل کافی شاپ ، بین رنگ قهوه ای دیوار ها ، بیش از همه رنگ قرمز پلور آرش جلب نظر می کند. عاطفه مشغول قسمت کردن کیک است. آرش فقط مسیر چاقو را روی کیک دنبال می کند. چند دقیقه هست که ساکت نشسته . سعی می کند سکوتش را بشکند. از عاطفه می پرسد : "مطمئنی اینجا سیگار کشیدن ممنوع نیست ؟ "
عاطفه برای آخرین بار روی قطر کیک دایره ای شکل برش میزند و با دستمال چاقو را تمییز می کند :
- آره بابا ... خود گارسونه برای صادق زیر سیگاری آورد.
دختری که بقل آرش نشسته جعبه ی سیگارش را از جیبش در می آورد و به طرف آرش می گیرد . به شوخی می گوید : " خوب زود تر میگفتی سیگار نداری ... بفرماین آقای آرش خان."
آرش با اینکه سیگار نمی خواهد ، فقط برای تمام کردن این مکالمه با دختر کناری ، یک نخ سیگار بر می دارد ، سیگار وسط جعبه ، زمین می افتد. دختر میگوید " اشکال نداره ... کثیف شده دیگه " و با پایش آنرا لگد می کند.
آرش گوشه ی لبش را با دندان فشار می دهد ... تکه ای از پوست لبش کنده می شود. او میداند هر بار که سعی می کند با عاطفه صحبت کند و بعد از یکی دو جمله حرف کم می آورد، کارش برای دفعه ی بعد سخت تر می شود. به یاد یکی از روزهای ترم یک دانشکده می افتد که عاطفه و دوستش در ردیف کناری آرش نشسته بودند . دقیقا به خاطر دارد که کلاس ادبیات انگلیسی استاد رضایی بود . این اولین باری بود که آرش سعی می کرد نظر عاطفه را به خود جلب کند. عاطفه با دوستش در مورد آخرین آلبوم خواننده ای انگلیسی زبان صحبت می کرد. می گفت من عاشق کارهایش هستم ... می گفت علاوه بر صدای محشرش ، آهنگ سازی فوق العاده ای هم دارد . ولی از همه معرکه تر شعر هایش است که اکثراً خودش سروده . می گفت رمانتیک ترین شعر هایی هم که یک شاعر می تواند در زبان انگلیسی بگوید در ترجمه به زبان های دیگر ، احساس خود را از دست می دهند . ولی شعر های او هر جند بار هم که ترجمه شوند ، احساس ناب خود را حفظ می کنند. اونقدر با هیجان صحبت می کرد که آرش کاملاً محو صدای هیجان زده ی او شده بود و اصلاً به حرف های او گوش نمی داد. در آخر عاطفه گفت: "من عاشق کریس دی برگ و احساس های شعر های او هستم. اگه غلیان احساسات وجود داشته، هیچ شعری نمی تونه مثل این شعرها احساسات منو به غلیان بکشه ! " وقتی عاطفه اسم خواننده را برد، آرش موضوع مشترک صحبتش را پیدا کرده بود . او به خوبی کریس دی برگ را می شناخت ، ولی باز هم نتوانست بیشتر از چند جمله با عاطفه صحبت کند.
با خود فکر می کند کاش اصلاً عاطفه را نمی شناخت ... کاش اصلاً دانشگاه نمی آمد ... کاش روزهای دبیرستان تمام نمی شد. سالهایی که هر روزش با صادق و پارسا سپری می شد. و هیچ حرفی محکوم به گفته نشدن نبود.
خودش را با کادویی که برای عاطفه آورده ، سرگرم می کند . یک جعبه ی منبّت کاری شده ی گران قیمت . درون جعبه یک دسته اسکناس صد تومانی قرار داده. مانند اسکناس هایی که پدر بزرگ ها در عید نوروز به نوه های پسری عیدی می دهند. کاملاً نو و دست نخورده . روی قسمت سفید هر اسکناس ، قسمتی از یک شعر کریس دی برگ را نوشته . مطمئن است این شعر کاری را که خود نتوانست از پس آن برآید ، به بهتری شکل انجام می دهد .
روی آخرین اسکناس می نویسد keep you warm و در جعبه را می بندد.
آن طرف کافی شاپ زن ژاپنی کمی از کاپوچینو ی تلخ را مزه می کند و صورتش را ترش می کند و چشمان تنگش را تا آنجا که می تواند تنگ تر می کند ... گارسون به دختر ها تذکر می دهد. سر و صدای جشن تولد بیش از حد است. آن طرف تر صادق و پارسا هنوز بیرون ایستاده اند و با هم حرف می زنند.
آرش رو به عاطفه می کند.
- دیروز تو یکی از روزنامه های عصر یه آگهی استخدام دیدم. در مورد دعوت به همکاری از یک مترجم خانم . فکر کنم هنوز ، دنبال یه کار دانشجویی برا پر کردن بعد از ظهرهات هستی.
عاطفه لب پایینش را درون دهانش می برد و سعی می کند با زبانش رژ لبش را کم رنگ تر کند...
- آره ، بدم نمیاد بعد از ظهر ها سر گرم باشم. آگهی از طرف کجا بود ؟
- یه شرکت خصوصی ... برای قرارداد های خارجی احتیاج به یه مترجم دارند. شرکت معتبریه. فکر کنم اگه تو ...
همین طور که آرش حرف می زند عاطفه مرتب بیرون را نگاه می کند . حتی یکبار دست تکان می دهد. آرش در دریایی از توهم و بی اعتنایی غرق می شود. سعی می کند نفس عمیقی بکشد. ولی هوا در باتلاقی که ته گلویش را پر کرده گرفتار می شود . گلویش شروع به سوزش می کند. ناخودآگاه ساکت می شود . /
پیرمرد هارمونی رنگ خود کار پارکر خردلی و قهوه ی تیره ی داخل فنجان را با بر داشتن خود کار به هم میزند . " نظریه روان شناسی که همه ی ناهنجاری های جامعه را به خاطر عقده های روانی ناشی از واپس زدن امیال جنسی انسان می داند ." در خانه های افقی یکی از سطر ها می نوسید " فرویدیسم " . از برخورد دو جوانی که تازه وارد کافی شاپ شدند ، با میز پیرمرد ، خط کوچکی روی حرف میم آخر کلمه می افتد. پیرمرد از زیر ابروهای پر پشت سفیدش آنها را تقریبا ً عصبانی نگاه می کند. جوان ها بی تفاوت از کنار میز رد می شوند. و به میز هشت نفره ی وسط کافی شاپ ملحق می شوند. محمد رضا مادی، گارسون کافی شاپ ، از پشت دخل جوانها را با کینه نگاه می کند . با اینکه یکبار به آنها تذکر داده که آرامش کافی شاپ را به هم نزند، با ملحق شدن دو جوان بلند تر از قبل می خندند. پسرِ ِ پلور قرمز روبروی پیرمرد، جعبه ی منبّت روی میز را ، که به نظر می آید یکی از کادو ها باشد ، به زیر میز می برد و تعدادی اسکناس نو از آن بر می دارد و در کیفش می گذارد، و جعبه را روی میز بر می گرداند. یکی از پسر های تازه وارد ، متکلم وحده جمع شده و همه او را نگاه می کنند. تازه واردِ دیگر به وضوح معذب است ، وقتی کیکش را می خورد ، از جای خود بلند می شود و می گوید که باید برود . یکی از دختر ها به او می گوید که با او هم مسیر است و از او می خواهد او را با خود ببرد . پسر پاسخ می دهد که خانه نمی رود و باید جای دیگری برود . با رفتن پسر ، بقیه ی جوان ها هم بلند می شوند و در چند دقیقه میز هشت نفره خالی می شود . پیرمرد خوشحال از سکوتی که بعد از سه ساعت دوباره به کافی شاپ برگشته قهوه اش را تمام می کند . /
خورشید غروب کرده ... دهان مؤذن بوی لاالله الا الله آخر اذان را می دهد ، که وارد امامزاده می شوم.مطمئن می شوم که نماز ظهر و عصرم قضا شده. رنگ کتیبه های بالای دیوار ، با رنگ دیوار های کافی شاپ فرق چندانی نمی کند. فقط در پناه نور لوستر های چند شاخه ی امام زاده کمی روشن تر به نظر می رسد. به دیوار انتهای مسجد تکیه می دهم. شماره ی قفسه ی کفشداری مسجد را در جیبم می گذارم. دفتر چه دعایی را که دم در برداشتم باز می کنم. به دنبال اذن دخول می گردم ، ولی کلافه تر از آنم که برای وارد شدن اجازه بگیرم. کاغذ های دفتر چه یکی یکی روی انگشت شستم سر می خورد و دفترچه آرام بسته می شود .مصرع دوم شعری که صفحه ی اول دفتر چه دعا نوشته شده ، به زور خودش را در ذهنم جا می دهد :
" جانا گناه طالع و جرم ستاره چیست "
بوی جورابِ نمازگزاران، مسجد را پر کرده ... یاد حرف های صادق می افتم . کتاب دعا را روی جا مهری کنار دیوار می گذارم . پسر ده ساله ای پشت بلند گو الله اکبر سبحان الله می گوید . همه رکوع می کنند . اما من فقط این رقص هماهنگ را نظاره می کنم. /
به عاطفه پیشنهاد می کنم در بردن کادو ها تا دم ماشینش کمکش کنم. تمام راه به تزویری فکر می کنم، وهفت هزار تومانی که ترجیح می دهد در حساب شرکت بماند تا به جیب من برود . تصمیم می گیرم با موبایل عاطفه دوباره به شرکت زنگ بزنم. عاطفه جعبه کادویی که در دست راستش بود را به من می دهد، تا گوشی را از جیبش در بیاورد. جعبه ی منبّت کاری شده ی پارسا . به از چند لحظه جعبه و موبایل را با هم عوض می کنیم.سعی می کنم کمی آرام تر بروم تا عاطفه حرف هایم را نشنود . خیابان شیب تندی دارد و در سر بالایی آن، آرام راه رفتن طبیعی به نظر می رسد. شماره را می گیرم. . . اما تمام دکمه های گوشی عاطفه ، مثل ست ایتالیایی کفش و پالتو و رو سریش ، یک رنگ است و هیچ کدام سبز نیست. نمی دانم چه کنم. نمی خواهم با پرسیدن یک سوال احمقانه کل سناریو ی امروز را خراب کنم . حدودا ً چهار متر با او فاصله دارم . ماشینش آن طرف خیابان پارک شده. از عرض خیابان عبور می کند. کامیونی با تقلّای زیاد ، خود را از خیابان بالا می کشد. عاطفه از خیابان عبور کرده و من هنوز این شمت خیابانم. صدای موتور کامیون خیابان را پر کرده. صدا به صدا نمی رسد. هنوز شماره ی تزویری روی صفحه نمایش گوشی است. نمی دانم چه کنم . کامیون تقریبا ً روبروی من است. . . تمام هوای داخل نایژه های شُشم را درون حنجره ام خالی می کنم وبا تمام وجود برای چند ثانیه فریاد می زنم. صدای من در صدای موتور کامیون گم می شود . /
وارد کفش داری می شوم . باران قطع می شود . فقط یک دقیقه است که آسمان گرگ و میش ِ مغرب شروع به باریدن کرده، اما سر تا پایم خیس شده است. پلور قرمزم را از تن میکَنم و دستم می گیرم . در کیفم را باز می کنم تا مطمئن شوم دسته اسکناس های صد تومانی خیس نشده . اسکناس ها خشک اند ولی آب به کیفم نفوذ کرده. قطره آبی از نوک بینی ام روی یکی از اسکناس ها می چکد . با پشت دستم، آب روی گونه هایم را پاک می کنم.به این فکر می کنم که چرا یک باران یک دقیقه ای باید سر تا پایم را خیس کند.
وارد امام زاده می شوم. همه سجده کرده اند . مکبّر پسر ده، دوازده ساله ای ست . چند نفر کنار دیوار دراز کشیده اند. از عرض صفوف جماعت عبور می کنم و به کنار ضریح می روم . آخرین بار چند سال پیش ، روز قبل از اعلام نتایج کنکور به اینجا آمده بودم. . . یکی از ده ها لامپ لوستر می سوزد. ولی روشنایی امامزاده کم نمی شود.
سمع الله لمن حمده ... الله اکبر
کنار ضریح می نشینم ... دستم را درون کنگره های آن گره می کنم. هوا سرد است و نیست. به امروز فکر می کنم. به عاطفه ... به تولد ... به گارسونی که دوبار تذکر داد و با آمدن صادق دوباره همه با صدای بلند شروع به خندیدن کردند ... به زن و مرد ژاپنی که تمام مدت کمتر از ده کلمه با هم حرف زدند. و فقط هم را نگاه کردند و کاپو چینو خوردند ... به امروز فکر می کنم ... به تمام حرف هایی که فقط به آنها فکر کردم ... به حرف هایی که به سمع کسی نرسید .
دسته اسکناس صد تومانی را از کیفم در می آورم . از درز به جا مانده روی شیشه ، اولین اسکناس را داخل ضریح می اندازم ...
I can not sleep tonight...
چقدر در انتخاب شعر وسواس به خرج داده بودم...
... I have you on my mind ...
ولی به عاطفه ندادمشون ...
... Even the wind ...
ولی به هر حال صدقه هفتاد بلا را از انسان دفع می کند . خیلی وقت بود که صدقه نداده بودم .
پسر تمام اسکناس ها را داخل ضریح می ریزد .
... is calling your name .
Though you are far away , I feel that you are near .
Whispering words from over the sea.
And If you wake in your night
remember that I will be here .
And like the same sun that’s rising on the valley
with the down
I walk with your shadow
and keep you warm
. /
هوا کاملاً تاریک شده است. محمد رضا تازه دستمال کشیدن دو میز چهار نفره را تمام کرده . حالا هر کدام را در یک گوشه ی کافی شاپ قرار می دهد . زیر لب بد و بیراه می گوید. مشتری ای به جز پیرمرد در کافی شاپ نیست . گارسون ها برای خود قلیان چاق کرده اند.
پیر مرد از جای خود بلند می شود و بین میزها کمی راه می رود . صدای غل غل قلیان با قدم های پیرمرد یکی شده است. صدای باریدن باران روی سقف چوبی اتاقک هم، برای کمتر از یک دقیقه ، به سمفونی کفش و قلیان اضافه می شود. دختری که با تلفن عمومی کنار کافی شاپ صحبت می کرد، به داخل پناه می آورد. پیرمرد دوباره می نشیند و عینک خود را از روی سرش به جلوی چشمانش می اندازد. جدول تقریبا ً کامل شده ، فقط چند خانه ی عمودی باقی مانده.
" افت زندگی های سینمایی " پیرمرد لحظه ای تأمل می کند. به دو میز چهار نفره ی دو طرف کافی شاپ که تازه از هم جدا شده اند نگاه میکند . به محمد رضا، به جاسیگاری پر از سیگار ِ روی میز، به سیگار له شده ی روی زمین، به کاغذ کادوهای پاره شده کف زمین . . . در سیزده عمودی حروف یک کلمه را قطار می کند :
" سانسور " / . . . . .